close
متخصص ارتودنسی
مقاله ای کامل در مورد آرش کمانگیر
loading...

پژوهشکده مرجع پژوهش دانش آموزان

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آ...

آخرین ارسال های انجمن

مقاله ای کامل در مورد آرش کمانگیر

باقی بازدید : 8117 پنجشنبه 23 مرداد 1393 نظرات ()

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و قرار بر این می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ایران داوطلب این کار می‌شود. به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود می آید. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود.

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و قرار بر این می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ایران داوطلب این کار می‌شود. به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود می آید. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود.

پس از این تیراندازی آرش از خستگی می‌میرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روایت ها اسفندارمذ تیر و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور می رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با این وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تیر و کمان استفاده کند.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره‌های‌ جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

http://rozup.ir/up/mostafabaghi/Pictures/07big.jpg

آرش کمانگیر،*
مقدمه :
آرش معروف به کمانگیر، از پهلوان*هاى باستانى و اسطوره*اى ایران است که در تیراندازى بسیار زبردست و بى*مانند بود. او پس از شکست ایرانیان از تورانیان براى تعیین مرز دو کشور تیرى را از نقطه*ى شکست،که سارى یا آمل بود پرتاب کرد. تیر آرش پس از زمان درازى بر تنه* درختى در مرو فرود آمد. مرز ایران این گونه تعیین شد، اما پیکر آرش، که همه*ى نیروى خود را براى پرتاب آن تیر گذاشته بود ، پاره پاره شد و او جان خود را در راه میهن از دست داد. جشن تیرگان که به ستاره تیر و ایزد تیشتر مربوط است. بیاد قهرمانی آرش کمانگیر برگزار می*شود ودر این روز مردم به یکدیگر آب می*پاشند.

داستان آرش
در اوستا بهترین تیرانداز را «اَرَخش» نامیده*اند و تصور می*رود که مقصود آرش است، برخی محققان این کلمه را تصحیف عبارت اوستایی «خشوی وی ایشو» می*دانند زیرا معنی این عبارت «صاحب تیر سریع» است که صفت یا لقب آرش بوده و در تیریشت بند ۶-۷ چنین آمده است:
«تیشتر ستاره زیبا و با شکوه را می*ستائیم که به جانب فراخکرت به همان تندی روان است که تیر از کمان «آرش» آریایی. که از همه آریائیان سخت کمان تر بود.»
در شاهنامه مستقیماً از داستان آرش نامی نرفته، چرا که فردوسی به روال معمول خود، به درستی آن را حذف کرده است، تا رقیبی که نتوان او را به دست رستم کشت، برای رستم وجود نداشته باشد.
در نوشته های دوران اسلامی نظیر مجمل التواریخ که برگرفته از روایات کهن پارسی است، چنین آمده که:
منوچهر، پادشاه پیشدادى، در سال*هاى پایانى فرمان*روایى خود از افراسیاب تورانى شکست خورد و به مازندران پناهنده و در آنجا محاصره شد. سرانجام، هر دو به صلح گرایش پیدا کردند و منوچهر از افراسیاب خواست که به اندازه*ى یک تیر پرتاب از خاک ایران را به او بازگرداند. افراسیاب درخواست او را پذیرفت سپندارمذ به منوچهر فرمان می دهد که تیر و کمان خاصی برای این کار تهیه کند . چوب این تیر و کمان از جنگلهای خاص ، پر آن از پر عقاب برگزیده و آهن آن از کانیهای ویژه آماده می شود. ایرانیان آرش را که در تیراندازى چیره دست و پرآوازه بود، براى پرتاب آن تیر سرنوشت*ساز برگزیدند و او نیز این مهم را بر عهده می گیرد ، او همه نیرو و وجود خود را با یاد سرزمین ایران به تیر می بخشد ، آرش بر فراز کوهى برمی آمده تیر را در کمان گذاشته کمان را می کشید و تیر پرتاب می شود. اما سپندارمذ به ایزد باد فرمان داد که تیر را از آن کوه بردارد و به آن سوى خراسان ببرد ، تیر سپیده دم رها می شود و از کوهها می گذرد سرانجام در غروب آفتاب ، در سرزمین بلخ ، در ناحیه ای بنام گوزگان در کنار جیحون تیر بر درخت گردویی که بلندتر از آن در جهان نیست می نشیند و مرز ایران و توران مشخص می گردد.
بیرونى نیز در آثار الباقیه همین داستان را آورده است : فرشته*اى به نام اسفندارمذ به منوچهر فرمان داد که تیر و کمان ویژه*اى بسازد. سپس، آرش برهنه شد و تن خود را به مردم نشان داد و گفت:”ببینید که پیکر من هیچ گونه زخم و بیمارى ندارد، اما پس از تیراندازى نابود خواهم شد.” گویند که اسفندارمذ تیروکمان را به آرش داد و گفت هر که آن را بیفکند، به جاى بمیرد و آرش با این آگاهى تن به مرگ داد. او همه*ى نیروى خود را در چله*ى کمان گذاشت و با پرتاب تیر، پیکرش پاره پاره شد.

تاریخ آرش
کهن*ترین نوشته*اى که در آن از آرش سخن رفته است، کتاب اوستا(یشت هشتم، بند ششم) است. در این کتاب از قهرمانى به نام ارخشه با ویژگى*هایى مانند تیزتیر و تیزتیرترین ایرانیان، یاد شده است. در نوشته*هاى پهلوى آگاهى چندانى از این قهرمان به دست نمى*آید و تنها در رساله*ى ماه فروردین روز خرداد، آمده است که در روز خرداد(روز ششم) از ماه فروردین، منوچهر و ایرش شیباگ*تیر، سرزمین ایران را از افراسیاب پس گرفتند. در نوشته*هاى دوره*ى اسلامى آگاهى بیش*ترى پیرامون آرش وجود دارد. از آن قهرمان نامدار در تاریخ طبرى، تاریخ ابن اثیر، آثار الباقیه*، شاهنامه، ویس و رامین، مجمع التواریخ، غرر السیر، البدء و التاریخ و کتاب*هاى دیگر، یاد شده است.
جایى که آرش تیر خود را از آن*جا پرتاب کرد، در اوستا کوهى به نام ایریوخشئوثه است. در نوشته*هاى اسلامى، تیر از جایى در طبرستان، کوه رویان، قلعه*ى آمل، کوه دماوند یا سارى پرتاب شده است. جایى که آن تیر فرود آمد، در اوستا کوهى به نام خونونت است که شاید همان کوهى باشد که در شاهنامه و کتاب ویس و رامین از آن با نام هماون یادشده و کوهى در شرق کوه*هاى شمال خراسان است. نویسنده*ى مجمع التواریخ آن را در جایى بین نیشابور و سرخس مى*داند، در ویس و رامین و تاریخ طبرستان آن را جایى در مرو دانسته*اند. فخرالدین اسعد گرگانى در ویس و رامین این گونه آورده است:”از آن خوانند آرش را کمانگیر که از آمل به مرو انداخت یک تیر”.

سیزدهم تیر ماه هم زمان است با یکی از جشن های کهن این مرز و بوم به نام جشن تیرگان. تیرگان که یکی از جشن های همنام شدن نام روز و ماه است، به دلیل ستایش از آب و نیز سالگرد تیر انداختن آرش و بزرگداشت پیروزی او از اهمیت ویژه ای در میان جشن های این چنینی برخوردار است.

در زندگی عامه در خیلی مواقع ایزدان به مراتب مهم ترند. شماری از این ایزدان،خدایان باستانی یعنی پیش زردشتی بودند که به صورت ایزدان، نیروهای خیر و یاری دهنده اهورامزدا در این دین متجلی شدند. از جمله این ایزدان مهم، تیشتر (اوستا: تیشتریه Tishtrya) است که با باران ارتباط دارد و از این رو، اصل همه آب ها، سرچشمه باران و باروری است. در متن ها، صورت متجلی او را «ستاره تابان شکوهمند» نام برده اند که احتمالا همان شعرای یمانی یا ستاره شباهنگ است. در ودا نام او به صورت تیسیا Tisya آمده است و در زبان های اروپایی به سیریوس Siriusمعروف است. تیشتر را همتای میکائیل، فرشته رزق دین یهود و اسلام، نیز پنداشته اند. دشمن بزرگ این ایزد، اپوش( اوستا: اَپوشَه Apaosha)، دیو خشکسالی است که تباه کننده زندگی است. در تیشتر یشت اوستا (یشت هشتم)، داستان نبرد این دو چنان زیبا توصیف شده که گویی با نمایشنامه ای قوی رو به رو هستیم و بسیار قابلیت های تصویری دارد، در این داستان، تیشتر سه بار باران می آورد، هر بار ده روز تمام. این وقایع در طول یک ماه اتفاق می افتد، یعنی همان ماه تیر.

اسطوره ‌تیشتر همچون سایر اساطیر، در اعصار جدیدتر کار کرد اجتماعی ـ آئینی خود را از دست داده و به حماسه تبدیل می‌شود.درعصر حماسه، یعنی در دوران ویژه‌ای از تاریخ یک ملت، قهرمان و قهرمانپروری شکل می‌گیرد. «آرش» همانند رستم نمونه‌ای این پهلوانان اساطیری به شمار می‌رود. برخی معتقدند آرش تجسم انسانی تیشتر است و به همین دلیل او را مرد تیشتری معرفی کرده‌اند.

در اوستا بهترین تیرانداز را «اَرَخش» نامیده‌اند و تصور می‌رود که مقصود آرش است، برخی محققان این کلمه را تصحیف عبارت اوستایی «خشوی وی ایشو» می‌دانند زیرا معنی این عبارت «صاحب تیر سریع» است که صفت یا لقب آرش بوده و در تیریشت بند ۶-۷ چنین آمده است:

«تیشتر ستاره زیبا و با شکوه را می‌ستائیم که به جانب فراخکرت به همان تندی روان است که تیر از کمان «آرش» آریایی. که از همه آریائیان سخت کمان تر بود.»

در شاهنامه نامی از آرش نرفته، چراکه فردوسی به روال معمول خود، به درستی آن را حذف کرده است، تا رقیبی که نتوان او را به دست رستم کشت، برای رستم وجود نداشته باشد.

در نوشته های دوران اسلامی نظیر آثارالباقیه و مجمل التواریخ که برگرفته از روایات کهن پارسی است، چنین آمده که:

افراسیاب تورانی… منوچهر پادشاه پیشدادی رادر تبرستان محصور می‌کند. سرانجام هر دو خواهان آشتی می‌شوند. و برای آنکه مرز دو کشور روشن شود، از مازندران تیری به جانب خاور پرتاب می‌کنند تا هر جاتیر فرود آمد. همانجا مرز دو کشور باشد.

سپندارمذ به منوچهر فرمان می‌دهد که تیر و کمان خاصی برای این کار تهیه کند. چوب این تیرو کمان از جنگل‌های خاص، پرآن از پر عقاب برگزیده و آهن آن از کانی‌های ویژه آماده می‌شود.

آرش، پهلوان ایرانی انجام این مهم را به عهده می‌گیرد. فرشته زمین به آرش گفت تا کمان بردارد و تیر را به جانب خاور پرتاب کند. او همه نیروی خود را با یاد سرزمین ایران به تیر می‌بخشد. تیر سپیده‌دم رها می‌شود و از کوه و دره و دشت می‌گذرد، ایزد باد (وایو) به یاری می‌آید تا سرانجام درغروب آفتاب،در سرزمین بلخ ودر ناحیه گوزگان، در کنار جیحون بر درخت گردویی می‌نشیند و مرز ایران و توران مشخص می‌گردد. از آرش که وقتی تیر را پرتاب می‌کرد پهلوانی تندرست بود و همه را به گواهی تندرستی خود طلبیده بود دیگر چیزی باقی نمی‌ماند، زیرا او هستی خود را به تیری بخشیده که سرزمین ایران را گسترده‌تر کرده است. جشن تیرگان که به ستاره تیر و ایزد تیشتر مربوط است. بیاد قهرمانی آرش کمانگیر برگزار می‌شود ودر این روز مردم به یکدیگر آب می‌پاشند.

حماسه آرش زمانی تدوین شده است که طوایف آریایی و مادی خود را برای اتحاد بیشتر با طوایف بومی و تشکیل یک حکومت مقتدر آماده می‌ساختند. و نیاز به داستان‌های حماسی بزرگ و این چنینی داشته‌اند. که هم ملی باشد و هم مذهبی، هم قهرمانی باشد و در عین حال امید بخش. نکته مهم دیگر اینکه قهرمانی نظیر آرش مختص همه جوامع نمی‌باشد، چراکه حماسه‌های بزرگ که به دین اعصار باستانی باز می‌گردد، نیاز به جامعه‌ای مناسب با اقتصاد و فرهنگ پویا دارد، تا بتواند جود اشرافیتی نیرومند یا جنگاوری پیروزمند را به صورت شاهان و دلاوران حماسی (نظیر آرش) تضمین و تأمین کند.

اسطوره آرش کمانگیر از آن دسته داستان‌هایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولی داستان آرش در شاهنامه نیامده است ولی در کتابهایپهلوی و نیز در کتاب‌های تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شده‌است. در اوستا آرش رااِرِخشهخوانده‌اند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کرده‌اند “از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». داستان آرش به روزگار منوچهرباز می‌گردد که سپاه توران خاک ایران را لگدمال سم سواران خود نموده‌اند. سرانجام تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند با این شرط که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش داوطلب این کار می‌شود. به فراز البرز می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند.هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. تیر بر تنه درخت گردویی در کنارآمودریا می‌نشیند و آنجا مرز ایران و توران می‌شود بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا دراسطوره‌های جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

همچنین ،ابوریحان بیرونی ، در کتاب خود به نام “آثارالباقیه “نیز به هنگام توصیف “جشن تیرگان” ، داستان آرش را بازگو میکند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش میداند. ==آرش در ادبیات معاصر==

سیاوش کسرایی چامه‌سرای ایرانی نیز چامه‌ای به نام آرش کمانگیر و با موضوع آرش دارد که در پی می‌آید:

· برف می‌· بارد؛

برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ. کوه‌ها خاموش، دره‌ها دلتنگ، راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ… بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی، یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی‌آورد، ردِّ پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان، ما چه می‌کردیم در کولاک دل آشفتهٔ دم سرد؟ آنک، آنک کلبه‌ای روشن، روی تپه، روبه روی من…

در گشودندم. مهربانی‌ها نمودندم. زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز، در کنار شعلهٔ آتش، قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز، «… گفته بودم زندگی زیباست.گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست. آسمان باز؛ آفتاب زر؛ باغ‌های گل؛ دشت‌های بی در و پیکر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛ بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛ خواب گندم زارها در چشمهٔ مهتاب؛ آمدن، رفتن، دویدن؛ عشق ورزیدن؛ در غم انسان نشستن؛ پا به پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن؛

کار کردن، کار کردن؛ آرمیدن؛ چشم انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛ جرعه‌هایی از سبوی تازه آبِ پاک نوشیدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛ هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛ در تله افتاده آهوبچگان را شیردادن و رهانیدن؛ نیم روز خستگی را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهی، زیرِ سقفِ این سفالین بام‌های مه گرفته، قصه‌های درهم غم را ز نم نم‌های باران‌ها شنیدن؛ بی تکان گهوارهٔ رنگین کمان را در کنار بام دیدن؛

یا، شب برفی، پیشِ آتش‌ها نشستن، دل به رؤیاهای دامن گیر و گرمِ شعله بستن…

آری، آری، زندگی زیباست. زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست. گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست. ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیرمرد، آرام و با لبخند، کنده‌ای در کورهٔ افسرده جان افکند. چشم هایش در سیاهی‌های کومه جست وجو می‌کرد؛ زیر لب آهسته با خود گفت وگو می‌کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛ شعله‌ها را هیمه سوزنده. جنگلی هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده آزاده، بی دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان، آشیان‌ها بر سرانگشتان تو جاوید، چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان، جان تو خدمت گرِ آتش… سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!

«زندگانی شعله میخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز، شعله‌ها را هیمه باید روشنی افروز. کودکانم، داستان ما ز آرش بود. او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

روزگاری بود؛ روزگار تلخ و تاری بود. بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره. دشمنان برجان ما چیره. شهرِ سیلی خورده هذیان داشت؛ بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت. زندگی سرد و سیه چون سنگ؛ روزِ بدنامی، روزگار ننگ. غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛ عشق در بیماری دل مردگی بی جان.

فصل‌ها فصلِ زمستان شد، صحنهٔ گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان در شبستان‌های خاموشی، می تراوید از گلِ اندیشه‌ها عطر فراموشی.

ترس بود و بال‌های مرگ؛ کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ. سنگر آزادگان خاموش؛ خیمه گاه دشمنان پرجوش.

مرزهای مُلک، همچو سرحدّات دامن گستراندیشه، بی سامان. برج‌های شهر، همچو باروهای دل، بشکسته و ویران. دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور… هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت. هیچ دل مهری نمی‌ورزید. هیچ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد. هیچ کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

باغ‌های آرزو بی برگ؛ آسمان اشک‌ها پربار. گرم رو آزادگان در بند؛ روسپی نامردمان در کار…

انجمن‌ها کرد دشمن؛ رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن؛ تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند، هم به دست ما شکستِ ما براندیشند. نازک اندیشان شان، بی شرم،- که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم،- یافتند آخر فسونی را که می‌جستند… چشم‌ها با وحشتی در چشم خانه هر طرف را جست وجو می‌کرد؛ وین خبر را هر دهانی زیرِ گوشی بازگو می‌کرد.

«آخرین فرمان، آخرین تحقیر… مرز را پروازِ تیری می‌دهد سامان! گر به نزدیکی فرود آید، خانه هامان تنگ، آرزومان کور… ور بپرّد دور، تا کجا؟ … تا چند؟ … آه! … کو بازوی پولادین و کو سرپنجهٔ ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛ چشم ها،‌بی گفت و گویی، هر طرف را جست و جو می‌کرد.»

پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می‌سایید. از میان دره‌های دور، گرگی خسته می‌نالید. برف روی برف می‌بارید. باد بالش را به پشتِ شیشه می‌مالید.

«صبح می‌آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، – پیشِ روی لشکر دشمن سپاهِ دوست؛ دشت نه، دریایی از سرباز…

آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست بی نفس می‌شد سیاهی در دهان صبح؛ باد پر می‌ریخت روی دشت باز دامن البرز.

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛ کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنارِ در.

کم کمَک در اوج آمد پچ پچ خفته. خلق، چون بحری برآشفته، به جوش آمد؛ خروشان شد؛ به موج افتاد؛ برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.

«منم آرش، – چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ – منم آرش، سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده.

مجوییدم نسب، – فرزند رنج و کار؛ گریزان چون شهاب از شب، چو صبح آمادهٔ دیدار.

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛ گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش. شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست می‌گیرم و می‌افشارمش در چنگ، – دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛ دل، این بی تاب خشم آهنگ…

که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛ که تا کوبم به جام قلب تان در رزم! که جامِ کینه از سنگ است. به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

درین پیکار، در این کار، دل خلقی است درمشتم، امید مردمی خاموش هم پشتم.

کمان کهکشان در دست، کمان داری کمان گیرم. شهاب تیزرو تیرم؛ ستیغ سربلند کوه مأوایم؛ به چشم آفتاب تازه رس جایم. مرا تیر است آتش پر؛ مرا باد است فرمان بر.

ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست. رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست. در این میدان، بر این پیکان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوی آسمان برکرد، به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

«درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند! به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.

زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز، که تن بی عیب و جان پاک است. نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛ نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش. نفس در سینه‌ها بی تاب می‌زد جوش.

«ز پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره، می‌آید. به هر گام هراس افکن، مرا با دیدهٔ خون بار می‌پاید. به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد، به راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛ به رویم سرد می‌خندد؛ به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را، و بازش باز می‌گیرد.

دلم از مرگ بی زار است؛ که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است. ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛ ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرو رفتن به کام مرگ شیرین است. همان بایستهٔ آزادگی این است.

هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش می‌داند. هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

· پیش می‌· آیم.

دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم. به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند، نقاب از چهرهٔ ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد. به سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد؛ «برآ، ای آفتاب، ای توشهٔ امّید! برآ، ای خوشهٔ خورشید! تو جوشان چشمه ای، من تشنه‌ای بی تاب. برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب. چو پا در کام مرگی تندخو دارم، چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم، به موج روشنایی شست و شو خواهم؛ ز گل برگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، ای قله‌های سرکش خاموش، که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می‌سایید، که بر ایوان شب دارید چشم انداز رؤیایی، که سیمین پایه‌های روز زرین را به روی شانه می‌کوبید، که ابر آتشین را در پناه خویش می‌گیرید؛ غرور و سربلندی هم شما را باد! امیدم را برافرازید، چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر دارید. غرورم را نگه دارید، به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

زمین خاموش بود و آسمان خاموش. تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش. به یال کوه‌ها لغزید کم کم پنجهٔ خورشید. هزاران نیزهٔ زرّین به چشم آسمان پاشید. نظر افکند آرش سوی شهر، آرام. کودکان بر بام؛ دختران بنشسته بر روزن؛ مادران غمگین کنار در؛ مردها در راه. سرود بی کلامی، با غمی جان کاه، ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.کدامین نغمه می‌ریزد، کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت، طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟ طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز، راه وا کردند. کودکان از بام‌ها او را صدا کردند، مادران او را دعا کردند. پیرمردان چشم گرداندند. دختران، بفشرده گردن بندها در مشت، همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند. آرش، امّا همچنان خاموش، از شکاف دامن البرز بالا رفت. وز پی او، پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز، خنده بر لب، غرقه در رؤیا. کودکان، با دیدگان خسته و پی جو، در شگفت از پهلوانی ها. شعله‌های کوره در پرواز، باد در غوغا.

· شام گاهان،·

راه جویانی که می‌جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر، بازگردیدند، بی نشان از پیکر آرش، با کمان و ترکشی بی تیر. آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش. کار صدها صد هزاران تیغهٔ شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون، به دیگر نیم روزی از پی آن روز، نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند. و آنجا را، از آن پس، مرزِ ایران شهر و توران بازنامیدند.

آفتاب، در گریز بی شتاب خویش، سال‌ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.

ماهتاب، بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش، در دل هر کوی و هر برزن، سر به هر ایوان و هر در زد. آفتاب و ماه را درگشت سال‌ها بگذشت. سال‌ها و باز، درتمام پهنهٔ البرز، وین سراسر قلهٔ مغموم و خاموشی که می‌بینید، وندرون دره‌های برف آلودی که می‌دانید، رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند نام آرش را پیاپی در دل کهسار می‌خوانند، و نیاز خویش می‌خواهند.

با دهان سنگ‌های کوه آرش می‌دهد پاسخ. می کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه؛ می دهد امید، می نماید راه.»

در برون کلبه می‌بارد. برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ. کوه‌ها خاموش، دره‌ها دل تنگ.راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ…

کودکان دیری است در خوابند، در خواب است عمو نوروز. می گذارم کنده‌ای هیزم در آتش دان. شعله بالا می‌رود پرسوز…

آرش در اساطیر

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی در جنگی با توران٫ افراسیاب سپاهیان ایران را درمازندران محاصره میکند. سر انجام منوچهر پیشنهاد صلح میدهد و قرار بر این میگذارند که افراسیاب به اندازه ای که یک تیر بیندازند از خاک ایران را باز پس دهد و مرز دو کشور این باشد . شخصی به نام آرش از پهلوانان ایران به بالای قله دماوند رفته و تیری پرتاب میکند که از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون بر درخت گردویی فرود میاید. از آن به بعد این رود مرز دو کشور میشود . پس از این تیراندازی آرش از خستگی میمیرد. مطابق با برخی روایت ها اسفندارمذ تیرکمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور میرود ولی هر کسی که از آن استفاده کند خواهد مرد با این وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تیر و کمان استفاده کند .

آرش کمانگیر که با پرتاب تیری از یکی از بلندیهای البرز به سوی کوهی در کرانه آمو دریا مرز ایران

وتوران را نشانه نهاد در زمان منوچهرشاه می‌زیست. در اوستا نام ‌او به گونه (اَرِخش) و در پهلوی

(شِپاک‌ تیر) و درپارسی شیوا تیر و آرش کمانگیر است و مشهور به سخت کمان و تیر تیزرو است.بهرا

م‌ چوبین سردار نامی ایران خود را از تبار آرش می دانست.

ابوریحان بیرونی در مورد آرش کمانگیر چنین می گوید: پس از آنکه افراسیاب بر منوچه

ر چیره شد و در تپورستان(طبرستان)گرداگرد او را گرفت،بر این پیمان شدند که مرزایران و

توران با پرتاب تیری نشانه شود.در این هنگام فرشته اسفندارمذ (سپندارمذگان) نمایان شد

و فرمان داد تا تیروکمانی چنان که در اوستا بیان شده است،برگزینندآنگاه آرش را که مرد پاک

و حکیم و دینداری بود،برای انداختن تیر بیاورند.آرش برهنه شد و بدن خویش رابه کسان

نمایاند وگفت:ای پادشاه ‌و ای مردم!به تنم بنگرید. مرا زخم‌ و بیماری نیست؛ولی میدانم که

پس ازانداختن تیر،پاره‌ پاره شوم و فدای شما گردم.

پس از آن،دست به چله کمان بردوبه نیروی خداداد تیر از شست رها کردوخود جان

داد.اهورمزدا به باد دستورداد تا تیر را نگاهداری کند.آن تیر از کوه رویان به دورترین مکان

خاور،به فرغانه رسید و به ریشه درخت گردکانی(که درجهان بزرگتر از آن درختی نبود

)نشست.آنجا را مرز ایران و توران شناختند.گویند ازآن جا که تیرپرتاب شدتا بدان جایی ک

ه فرونشست

شست‌هزارفرسنگ درازا است.

مروری بر منابع ذکر شده نام آرش کمانگیر:

در کتاب اوستا کهن ترین نوشته ایران در بند ۶ تشتریشت آمده:

«تشتر ستاره‏ی رایومند فرهمند را می‏ستاییم که تند به سوی دریای فراخکرت تازد مانند آن تیر در هوا پران که آرش تیرانداز بهترین تیرانداز آریایی از کوه ائیریوخشوث به سوی کوه خوانونت انداخت.»

و همچنین بند ۳۷ همین یشت بار دیگر گوید.

«تشتر ستاره رایومند فرهمند را می‏ستاییم که شتابان بدان سوی گراید. چست بدان سوی پرواز کند تند به سوی دریای فراخکرت تازد مانند آن تیر در هوا پران که آرش تیرانداز بهترین تیرانداز بهترین تیرانداز آریایی از کوه ائیریوخشوث به سوی کوه خوانونت انداخت.»

با دوباره آوردن این بند نویسندگان و گردآورندگان این یشت می‏خواستند بزرگی این رخداد را گوش‏زد کنند زیرا رخدادی بزرگ بود که ایران را زنده گردانید. بند ۳۸ پیگرد اسطوره‏ی آرش است که کاری بس ایزدی را نمایان می‏کند که برای ماندن ایران وئجه کردند و ایزدان دست در دست داده‏اند.

«آن‏گاه اهورامزدا به او (به تیر) تفخه‏ای بدمید (و امشاسپندان) و مهر دارنده‏ی دشت‏های فراخ هر دو از برای او راه را مهیا ساختند از پی آن (تیر) اشی نیک و بزرگ و پارند سوار گردونه سبک و چست و روان شدند تا مدتی که آن (تیر) پران به کوه خوانونت فرود آمد. در خوانونت آن به زمین رسید. برای فروغ و فرش او را می‏ستاییم.»

آرش کمان‏گیر بی‏شک نام‏دارترین کمان‏دار ایرانی است. در اوستا برای وی فرانام خش وی وی اپشوشxshviwiıshush به چم تیز تندرو و تیز تیر و تیز تیرترین ایرانیان و هم‏ چنین چنان‏که در تشتریشت دیده می‏شود وی را بهترین تیرانداز آریایی خوانده است که گواهی برتری وی در همه سرزمین‏های آریایی است.

در رساله پهلوی “ماه فروردین، روزخرداد ” میخوانیم : “در ماه فروردین روز خرداد (ششم خرداد) منوچهر و آرش شیواک تیر زمین را از افراسیاب تورانی باز ستاندند”

همانگونه که از تشتریشت بر می‏آید کوهی که آرش از آن تیرانداخت ائیریوخشوث و کوهی که تیر بر آن نشست خوانونت است.

ایریو خشوسا یا همان کوهی که آرش از انجا تیر انداخت کجاست؟

“ایریو خشوثه” کوه نزدیک قلعه آمل آمده:

در ویس ورامین

از آن خوانند آرش را کمانگیر که از آمل به مرو انداخت یک تیر

بیشتر کسانی که درباره آرش کمانگیر نوشته اند از فردوسی سخنی نیاورده اند و تازه عده ای مدعی هستند که عمدا فردوسی از آرش سخنی نگفته مبادا قهرمان اول شاهنامه رستم و دوم اسفندیار کمرنگ شوند اینجا مشخص میشود شاهنامه را درست نخوانده اند امکان ندارد فردوسی از آرش بیخبر باشد در چند جا اشاره به قدرت آرش در تیر انداختن سروده حتی در اوستا هم تنها در تیشتر یشت در دوبند از او یاد شده است در شاهنامه فردوسی نیز بدین ترتیب اشاره شده:

چو آرش که بردی به فرسنگ تیر

چو پیروزگر قارن شیر گیر

در جایی دیگر فردوسی میآورد:

ازان زخم آن پهلو آتشی

که سامیش گرزست و تیر آرشی

اسناد فوق به جهت تکرار در منابع مختلف تکراری مینماید اما واقعا موقعیت جغرافیایی منطقه پرتاب و فرود آن کجاست ؟

نکته اول بگردید به دنبال شهر آمل:

آمل کجاست ؟ جواب گرچه ظاهرا آشکار است اما جالب است که بدانید

آمل نامبرده شده در سرگذشت “آرش شیواک تیر” آمل استان مازندران نیست!

آمُل، ناحیه و شهری بسیار کهن، نزدیک ساحل چپ (غرب) رود جیحون در خراسان قدیم کهبعدها نزدیک ویرانه‌های آن، شهر چارجو، یا چارجوی (چهار جوی) پدید آمد. این سرزمیناکنون بخشی از کشور ترکمنستان است.
وجه تسمیه: جنین به نظر می رسد که نام آمل خراسان از آمل طبرستان (مازندران) گرفته شده باشد. این نام با نام قوم «مَرْدَ» یا «آمَرْدَ» مرتبط است که پیش ازآریاییان در طبرستان سکنی داشتند (بارتولد،(III/319 یونانیان قدیم این نام را بهصورت مردوی و امردوی نوشته‌اند (یسنا، ۱/۵۱). بعضی مؤلفان نام این شهر را به صورتآمل (ابن خردادبه، ۲۵؛ قدامه بن جعفر، ۲۰۲) و بعضی آمو (ابوالفداء، ۴۳۵) و بعضیآمویه (بلاذری، ۴۱۰؛ دینوری، ۳۷) آورده‌اند، بارتولد آمو را نامی یافثی می‌داند (II(1)/658).یافثی اصطلاح قدیمی است و اکنون محققان درباره سکنۀ بومی ایران کهگویا پیش از آریاییان در این سرزمین سکنی داشتند، اصطلاح آسیانی را به کار می‌برند (گیرشمن، ۲۹، ۱۱۹٫

گروهی از محققان برآنند که اگر «ایران ویج» (نک‍: ایران) همان خوارزم باشد، آمو نیز همان رود مقدس دایتی است که در اوستا و کتابهای پهلوی ازآن به عنوان رودی جاری در ایران ویج یاده شده است. گویا نام این رود از ریشۀ واژۀ «دات» به معنای داد و قانون گرفته شده است. نام مذکور اغلب با صفت ونگوهی نیز همراهشده که به معنای وِه (به) و نیک است، از این‌رو نام مزبور در نوشته‌های پهلوی بهصورت وِه روت (بهرود) آمده و نزد چینیان نیز چنین خوانده شده است (یسنا، ۱/۵۰). بارتولد بر این عقیده است که نام آریایی آمو وَخش و نام رودی که از کنار آن می‌گذردنیز وَخش، وَخشو و وخشاب بوده است (II(1)/658, II/319). نام وخشو (به معنای فزایندهو بالنده) از فعل وَخش است و این فعل در اوستا به معنای افزودن، بالیدن و ترقی کردنبسیار به کار رفته است. صورت سانسکریت آن اوخشینت است و کلمۀ اُکسوس کهجغرافی‌نویسان قدیم یونان و روم در مورد این رود به کار برده‌اند، مأخوذ از همینواژۀ ایرانی است (یسنا، ۱/۵۰-۵۱). نزد جغرافی‌نویسان ایرانی و عرب وخش سرزمینی استدر کنار جیحون (همانجا). ابوریحان بیرونی نوشته است که روز چهارم اسفندماه را خیژ (خیز) نامند که ترجمۀ آن قیام است و در روز دهم همان ماه عیدی است که وخشنگام نامدارد و وخش نام فرشتۀ مُوکَّل بر همۀ آبها به‌ویژه رود جیحون است (آثارالباقیه، ۲۳۷).
بارتولد ضمن اشاره به ارتباط نام این شهر و رود با هم، در اینکه نام روداز شهر و یا نام شهر از رود گرفته شده، اظهار نظر قطعی نکرده است (II(1)/658)، ولیبعضی بر این عقیده‌اند که نام رود آمومحتملاً از نام شهر اقتباس شده است (دائره‌المعارف الاسلامیه، ۱/۱۰۶). بنابر نوشتۀ مارکوارت، اَمَردها که محتملاً نامشهرهای آمل طبرستان و خراسان از نام آنان گرفته شده است، در سرزمین وسیعی ازطبرستان تا ساحل رود جیحون پراکنده بودند (ص ۱۳۶، حاشیه ۳). اگر چنین باشد نام آموکهن‌تر از نام آریایی آن وخش و وخشاب است (بارتولد، I/131، حاشیه ۹). حافظ ابرو نامرود آمو یا آمویه را مقتبس از نام ناحیه آمویه (آمل) می‌داند و چنین می‌نوسید: «نهربلخ… را در عرب جیحون می‌خوانند و در خراسان آب آمویه خوانند، به جهت آنکه معبرخراسان به بخارا بر قریۀ آمویه افتاده است» (ص ۱۰۱). از آثار مؤلفان نخستین سده‌هایاسلامی چنین بر می‌آید که این شهر در روزگار ساسانیان گذشته از وخش، آمو یا آموینیز نامیده می‌شد که باید صورت دیگری از آمل باشد. در همان نوشته‌ها نام شهر آموگاه به صورت آمل نیز آمده است (فردوسی، ۶/۳۴۴، ۸/۱۵۸، ۱۸۶؛ بلاذری، ۴۱۰). بارتولدبر این عقیده است که رود جیحون یا وخشاب که در نوشته‌ها به صورت آمو، آموی، آمویه،آب آمویه، دریای آمویه و آمودریا نوشته شده، همه با نام شهر آمو یا آمل مرتبط است (III/319). در منابع اسلامی از شهر زم در ارتباط با آمل سخن رفته است. زم همانندآمل در کنار جیحون واقع شده بود و از حیث وسعت تقریباً برابر با آمل در کنار جیحونواقع شده بود و از حیث وسعت تقریباً برابر با آمل بود (اصطخری، المسالک والممالک، ۲۸۱).فاصله آمل تا رود جیحون که ابن فقیه آن را رود بلخ نیز نامیده، قریب یک فرسنگبوده است (صص ۳۲۱، ۳۲۵). به نظر می‌رسد نزدیکی این دو شهر سبب شده که در آثارمؤلفان نام آمل اغلب با نام زم همراه گردد و آن را آمل زم نیز بنامند (یاقوت، معجمالبلدان، ۱/۶۹؛ ابوالفداء، ۴۳۵). یاقوت و ابوالفداء نام آمل را علاوه بر آمل زم بهصورت آمل الشط و آمل جیحون نیز نوشته و همۀ آنها را یکی دانسته‌اند (همانجاها). ابنفقیه به نقل از بلاذری، خراسان را به ۴ بخش تقسیم کرده و زم و آمل را جزء بخش دومآورده و نوشته است که بخش دوم شامل مرو شاهجان، سرخس، نسا، باورد، مرد رود، طالقان،خوارزم، زم، آمل (که این دو بر کنار رود بلخ قرار دارند) و بخاراست (ص ۳۲۱). شهرآمل خراسان را آمل مفازه (بیابان و کویر) نیز خوانده‌اند، زیرا میان آمل و شهر مروشن‌زاری است که عبور از آن بس دشوار است (یاقوت، معجم البلدان، ۱/۶۹). وی نام آمورا صورت دیگری از آمل دانسته و آن را از جمله اختصاراتی شمرده است که ایرانیان درتلفظ کلمات به کار می‌برند (همو، المشترک، ۶)
اصطخری درباره محل آمل چنیناظهار نظر کرده است که «رود وخشاب از ترکستان برون آید… بالای تِرْمِذْ در جیحونافتد و از تِرْمِذ به کالِف رَوَد و از کالف به زم و از زم به آمل و از آمل بهخوارزم و به دریای خوارزم ریزد و از جیحون هیچ جایی آب بر عمارت نیفتد تا به زم. آنجا اندک چیزی برخیزد و به آمل بیش‌تر بردارند «مسالک و ممالک، ۲۳۳). ابوالفدا آملرا شهری در مغرب جیحون در سمت بخارا نوشته که با جیحون قریب یک میل فاصله دارد (ص ۴۳۵). مقدسی در شرح اقلیم چهارم آمل را از شهرهای خراسان دانسته و آن را در ردیفسمرقند و اشروسنه و بخارا و بلخ آورده است (۴/۴۳). وی می‌نویسد که بر دو کرانۀرودخانۀ جیحون آنجا که به سوی آمل سرازیر می‌شود بلاد خوارزم است (۴/۶۵). بیرونی بهنقل از جغرافیای بطلمیوس می‌نویسد که جیحون به دریای اُرقانیا (گرگان) می‌ریخته استو سپس می‌افزاید که در زمان بطلمیوس این رود از محلی میان زم و آمویه می‌گذشته است (تحدید نهایات الاماکن، ۲۱). وی آمویه را گذرگاه ماوراءالنهر به خراسان و عراقنامیده است (همان، ۲۲۲). ابن حوقل می‌نویسد که آمل و زم دو شهرند در کنار جیحون باابهای جاری، باغها و کشتزارها، و محل تلاقی راههای خراسان به ماوراءالنهر، وبزرگ‌ترین گذرگاه خراسان در آمل است. این دو شهر را بیابانی شن‌زار از حدود بلخ تادریاچۀ خوارزم فرا گرفته است و زم از لحاظ آبادانی به پای آمل نمی‌رسد (صص۴۵۱-۴۵۲). همو در توصیف راه بخارا به خوارزم می نویسد که این راه از آمل می‌گذرد واز بخارا تا خوارزم ۱۲ منزل است (ص ۵۱۷). نام آمل و آمویه پس از یورش مغولان نیزهمچنان در کتابها و نوشته‌ها آمده است. در آمل قلعۀ بزرگی وجود داشت که ویرانه‌هاییاز دیوارهای آن برجا مانده است. گمان می‌رود اصطلاح قلعۀ آمویه که در نوشتۀ جوینیاز آن یاد شده مربوط به همین دژ بوده باشد (۲/۱۲). با حملۀ مغولان شهر باستانی آملسخت ویران شد، ولی تا مدتی دراز نام آن باقی بود. مدتها بعد شهر دیگری نزدیکویرانه‌های آمل پدید آمد که چارجوی نام گرفت (بارتولد، III/561). در نسخۀ خطی کتاب«بابُرنامه» در شرح حوادث سال ۹۰۳ق/۱۴۹۸م از «گذر آئوپای» یاد شده که بوریج مصححمتن نسخۀ خطی بابرنامه آن را خطا دانسته و درست آن را «چارجوی گذری» (گذرچارجوی) نوشته است (صص ۹۵, ۸۳۲). در شیبانی نامه محمدصالح پیرامون حوادث سال ۹۲۰ق/۱۵۰۴م نام «چارجو قلعه سی» و در متن فارسی شیبانی نامه عنوان «قلعه چارجوی» آمده است کهازبکان آن را به تصرف آوردند (بارتولد،III/561، به نقل از شیبانی نامه چاپملیورانسکی و ساموئیلویچ ). نام آمل و آمویه تا سدۀ ۱۱ق/۱۷م نیز همچنان باقی بود. ابوالغازی بهادرخان که در این روزگار می‌زیسته، هنگام شرح یورش مغولان از شهر آملبا عنوان آمویه یاد کرده، ولی به هنگام بحث پیرامون وقایع زمان خویش آن را چهارجوینوشته است (صص ۱۲۴، ۲۶۹؛ لسترنج، ۴۳۰(
سابقۀ تاریخی: دربارۀ سابقۀ تاریخی آملدر روزگار باستان، آگاهی ما بسیار اندک است. در داستانهای اساطیری ایران آمده استکه منوچهر به کین‌خواهی نیای خویش سپاهی بزرگ در آمل گرد آورد و به چین رفت (فردوسی، ۶/۳۴۴). رفتن منوچهر از آمل به چین، چنین استنباطی را پدید می‌آورد که اینآمل باید آمل خراسان باشد. در همین اساطیر آمده است که چون افراسیاب در جنگ بامنوچهر پیروز شد، قرار شد که مرز ایران و توران با پرتاب تیری مشخص گردد. اِرِخش (آرش) کمانگیر مأمور پرتاب تیر شد و محل فرود آن تیر را کنار آمویه نوشته‌اند. درنوشته‌های کهن پارسی و عهد اسلامی این داستان به شرح آمده است (یشتها، ۱/۳۴۱، ۳۵۹؛مینوی خرد، ۱۳۰-۱۳۱). تاریخچۀ شهر آمل با فعالیتهای اقتصادی و سیاسی عهد پارتیاننیز مرتبط است. در مآخذ چینی مطالبی در این زمینه درج شده است. پارتیان بهتر ازدیگر اقوام از راه کاروان‌رو میان چین تا غرب آسیا که در سدۀ ۲ق م احداث شده بود،بهره جستند. مهرداد دوم پادشاه اشکانی (۱۲۴-۷۸ق م) نخستین فرمانروا در تاریخ جهانبود که با دولت چین و امپراتوری روم رابطه برقرار کرد. خبر مربوط به کشتیرانیپارتیان در آبهای رود جیحون (آمودریا) در مآخذ چینی آمده است و در مطالب مربوط بهپارتیان آمده است که آمودریا واقع در نزدیکی آمو (آمل) منطقۀ نفوذ پارتیان بود (بارتولد II(1)/179). در نشوته‌های بطلمیوس از پیوستن کاروانهای بازرگانی سغد بهکاروانهای باختر (بلخ) در نواحی کوهستانی حوضۀ علیای آمودریا یاد شده است. در اینمسیرِ بازرگانی از مرو تا آمل، سمرقند و فرغانه راهی مستقیم وجود داشت (همو، II(1)/186). در روزگار پادشاهی بهرام پنجم ساسانی (۴۲۰-۴۳۷م) که اقوام ساکنسرزمینهای شمال شرقی به اراضی ایران حمله کردند، بهرام سپاه دشمن را درهم شکست وفراریان را تا آمودریا تعقیب کرد تا به آمو رسید و به تعقیب آنان در آن سوی رودادامه داد تا تسلیم شدند و پرداخت مبالغی را به عنوان خراج برعهده گرفتند (دینوری، ۵۶-۵۷).دینوری در شرح ماجرای ذوالقرنین می‌نویسد که وی به شهر آمویه که همان آملخراسان است، رسید (ص ۳۷). فردوسی هنگام بحث پیرامون هجوم ترکان در روزگار انوشیروان (۵۳۱-۵۷۹م) به سرزمین خراسان از ورود سپاه ترکان به بلخ و شُگنان (شُغنان، شوغنان) و آموی و زم یاد کرده است (۸/۱۵۸) که احتمال می‌رود مقصود سپاه ترکان به فرماندهیایستمی خان باشد (رضا، ۸۸-۹۷). فردوسی در همین بخش از گرد آمدن بازرگان آموی واندوهی که در طول زمان بر مردم بخارا و خوارزم و آموی (آمل) و زم گذشته بود، یادکرده است (۸/۱۸۶). روزگاری از عهد ساسانیان که با نفوذ اقوام آسیای مرکزی و ترکانهمراه بود، آمودریا گاه مرز ایران به‌شمار می‌رفت. بخشهای شمالی و شرقی این رودسرزمین سغد بود، ولی شهر و ناحیۀ آمل در سمت چپ آمودریا اسماً در تصرف ساسانیانبود. به هر تقدیر در این نکته جای تردید نیست که آمل علاوه بر اهمیت اقتصادی یکی ازمراکز مهم مرزی ایران به‌شمار می‌رفت و زبان فارسی در آنجا سکنی داشتند (فرای، ۶۳)

پس جایگاه آن آمل پر اوازه مشخص گردید در اینجا ذکر این نکته بجاست که آوردن شهری که منوچهر شاه ایران دران در محاصره سپاه افراسیاب بوده و ارش از انجا تیر انداخته امل مازندران نبوده ودر خراسان بوده از ارزش حماسی آرش یا ارخش کم نمی کند بلکه فاصله جغرافیایی را از آن حد غیر قابل باور و دور از ذهن یعنی از تبرستان به خراسان که دو هزار کیلومتر تقریبی در میاورد و این محدوده پرتاب تا فرود تیر را به دو نقطه از خراسان قدیم به فاصله جغرافیایی نزدیکتری حدودا ۱۰۰ الی ۲۰۰ کیلومتر و در نتیجه قابل باورتر و خردمند پذیر در میآورد بیجهت نیست که فردوسی آرش را مردی میداند که تیرش به یک فرسنگ دورتر میرسد که به خرد نزدیکتر میباشد هر چند که باز هم کاری شگرف است:چو آرش که بردی به فرسنگ تیر

پرتاب تیر از استان مازندران به کناره های جیحون که حدود ۲۰۰۰ کیلومتر میشود تنها با موشک دوربرد قابل دسترسی است وبرای ایرانیان که همیشه به خرد ورزی و خردگرایی و عقلانی بودن متشخصند و آوازه دارند این درک غیر قابل باور و در تضاد مینماید. ولی فاصله واقعی پرتاب تیر گرچه هر دو نزدیک است و به آن دوری برخی گفته ها نیست باز هم ستایش برانگیز و شگفت اور است.

ناگفته نماند جواب قطعی دادن به افسانه ها نیز مناسب نیست چون از رمز و هدف و محتوا دور می افتد یعنی باید راه را برای تحقیق و پژوهش های بعدی باز گذاشت نه اینکه به آن پایان داد مبادا که بیراهه برویم . متاسفانه ما یاد گرفته ایم که تکرار کنیم گاهی باید کمی درنگ کنیم و با تجزیه تحلیل و تحقیق و کوشش به دل ماجرا یا افسانه نزدیک شویم . به گفته پیر دانای توس هر افسانه ای ریشه حقیقی دارد :

تو این را دروغ و فسانه مدان

به یکسان روشن زمانه مدان

از او هر چه اندر خورد با خرد

دگر بر ره رمز معنى برد

حال به بررسی جایگاه فرود آمدن تیر آرش کمانگیر میپردازیم: “کوه خوانونت”

جایی که تیر فرود آمد نزدیک کوه خوانونت در اوستا یا هماون در ویس و رامین گفته شده که کوهی در شرق کوههای شمال خراسان است. در تاریخ طبری آمده است: «آرش از سر کوه دماوند تیری بینداخت به همۀ نیروی خویش، تیر از همه زمین طبرستان و زمین گرگان و زمین نیشابور و از سرخس و همۀ بیابان مرو بگذشت و به راست جیحون افتاد. افراسیاب را سخت اندوه آمد که چندان پادشاهی او را ازسرحد سرخس تا لب جیحون به منوچهر بایست دادن.»

طبری چون آمل خراسان را با آمل مازندران جابجا گرفته تبرستان تا سرخس خراسان را آورده.

نویسنده مجمل التواریخ والقصص :”افراسیاب تاخت آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد(به جنگ) تا ایشان را از جیحون زان سوتر کند . پس یکبار افراسیاب با سپاهی بی اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصارداد …. وبر آخر صلح افتاد بر تیر انداختن آرش ، و تیر او از قلعه آمل به عقبه مزدوران ( نزدیک سرخس) برسید. و آن را مرز توران خوانده اند.”

این گفته به ایده من درستتر است چرا که با آشنایی و تحقیقات من با کوهها و مناطق این حدود و همچنین سند کتاب “مینوی خرد” که چنین است: ” منوچهر از پداشخوارگر تا بن گوزک را از افراسیاب باز ستد.”

در عقبه مزدوران(مزداوند) سرخس و در امتداد کشفرود به چندین کوه بلند درخور توجه برمیخوریم یکی ” کوه خونی” در ناحیه معدن آقدربند در پشت کوه خونی دره زیبای انابه وجود دارد و در میان روستای قلعه گبری و روستای شوریجه کوه گوزک مشهور است. یعنی گوزک در یکسو و کوه خونی در سوی دیگر دره روستای انابه قرار دارند. و از همین جا کشف رود به دشت سرخس وارد شده و پس از گذر از روستای پسکمر در پل خاتون به هریر رود می پیوندد و تجن نام میگیرد. نام کوه گوزک از قدیم بوده وجود روستای تاریخی قلعه گبری در کنار آن نشانگر دیرینگی منطقه از لحاظ زیستی و فرهنگی است . پس مرز تا کوه گوزک پس گرفته شد به اعتبار کتاب ” مینوی خرد” میتواند اشاره به این ناحیه داشته باشد.

آرش مرز ایران را به جایگاه قبلی خود باز گرداند برای آگاهی از محل فرود تیر آرش باید به جستجویمرز ایران توران هنگام افراسیاب در منابع کهن نیز بپردازیم که در جستجوی این مرز باز هم به این نقطه کشف رود و کوههای قلعه گبری و آقدربند برخورد میکنیم.

در جنگ هفت گردان شاهنامه:

سحرگه بدان دشت توران شویم

زنخجیر و از تاختن نغنویم

به نخجیرگاه رد افراسیاب

زیکدست کوه و دگر رود آب

دگر سو سرخس و بیابان به پیش

گله گشته بر دشت آهو و میش

پس در شاهنامه به درستی این حدود مرز ایران وتوران ذکر شده و یکدست کوه و دگر رود آب دگر سو سرخس و بیابان به پیش درست ناحیه انابه تا آقدربند است که بعد از آن کوهها بلند به پایان میرسد و کشفرود به دشت سرخس که جزء خاک افراسیاب بوده است وارد میشود همان راهی که هفت گرد ایرانی پیمودند تا در شکارگاه افراسیاب خودی نشان بدهند. .نام باستانی شهر سرخس ،ساریکا و ساریگو بوده است. اگر سرخس را در آن دوران خاک توران زمین به حساب آوریم. مرز ایران با آن باز حدود کشفرود از مزدوران تا روستای شوریجه یا پل خاتون خواهد بود. واضحتر اینکه سمت راست کشف رود ایران و سمت چپ توران اگر تجن مرز باشد سمت راست توران سمت چپ ایران که تجن در آن دوران مرز نبوده چرا که با شاهنامه همخوانی ندارد. اینکه در کتاب مسالک الممالک آمده تیر آرش به عقبه مزدوران ( نزدیک سرخس) برسید. باز هم همین ناحیه است که در عقبه مزدوران واقع است.

حمد اله مستوفی در نزهه القلوب میگوید: ” سرخس ساخته افراسیاب است و آبش از رودخانه ای که از هری به طوس میآید.” گرچه حافظ ابرو در کتاب جغرافیای تاریخی خراسان میگوید: سرخس بن گودرز بنا آن را نهاده است و …. اما در شاهنامه بدرستی مرز ایران در منطقه سرخس و دشت توران واقع است . پس آرش باید مرز واقعی پیش از جنگ را هدف گرفته باشد .یعنی هریر رود و یا کشف رود یا تجن که از به هم پیوستن آندو رود میباشد.و نقطه فرود در همین کوههای آق دربند تا شوریجه وقلعه گبری خواهد بود.

در جایی دیگر شاهنامه در لشکر کشی توس به توران هنگام کیخسرو اشاره به کوهی از هیزم میکند که تورانیان در مرز ایران وتوران در کاسه رود (کشف رود)نهاده بودند که برای گذر کردن سپاه ناچار آن را ایرانیان آتش زدند. و به توران وارد شدند پس انجا باید راهی دیگر جز کاسه رود نباشد برای وارد شدن به دشت سرخس و عبور از کوههای کپه داغ چند راه بیشتر وجود ندارد یکی مزدوران که قلعه تاریخی بوده و میتوانسته آن راه را نگهبانی کند بطوریکه از هر طرف حدود ۵۰ کیلومتر با چشم غیر مسلح دیده میشود. در امتداد کشفرود و کوههای کپه داغ به دربند میرسیم که راه دوم عبور جاده ابریشم و راه ورود به تخته ساربانها و دشت سرخس است. که با اندک سپاه قابل دفاع بوده و را ه سوم دره انابه پس از گذر از آق دربند میباشد که به شوریجه و پس از آن به دشت سرخس وارد میشویم. همان راهی که کیخسرو به توس سپهسالار پیشنهاد کرد همین راسته راه بود. چه از نظر اسناد تاریخی چه از نظر موقعیت سوق الجیشی منطقه مرز ایران وتوران در اینجا قابل دفاع مینماید. چه در جایی که افراسیاب از کیخسرو میهراسد و به گنگ دژ عقب نشینی میکن شهرهای زیر جز توران زمین نامبرده میگردد که آنها را رهامیکند:

بخارا و سغد و سمرقند وچاچ

سپیچاب و آن کشوری تخت و عاج

تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ

بهانه نجست و فریب و درنگ

پیشینه باستانی :

نکته دیگر که باید گفت شود قدیمی ترین دست افزار کشف شده از انسانهای دوره پارینه سنگی در ایران نیز در همین بستر کشف رود در روستای بغبغو پس از گذر از مزدوران (مزداوند یا مرز داران) به سمت ناحیه آق دربند بدست آمده که هم اکنون در موزه ایران باستان در تهران نگه داری میشود. این ابزار دوران پارینه سنگی مربوط به نزدیک به یک میلیون سال الی ۸۰۰ هزار سال پیش است . که نشانگر دیرینه گی سکونت انسانها از دوره وجود انسان در فلات ایران میباشد. از پیدایش انسانهایی شبیه ما در کره خاکی ۴میلیون سال میگذرد و اطلاعات بدست امده از ان دوران بسیار ناچیز و انگشت شمار است انسانهای ان دوره از ابزارهای بسیار ساده از سنگ و چوب و استخوان حیوانات برای شکار سود میجسته اند .

مرز مذکور در دوره های بعدی بعلت پیشرفت ایران وقدرتمند شدن گسترش پیدا کرد و تا کناره های جیحون پیش رفت. نام باستانی سرخس ” ساریگو” یا ” ساریکا” میباشد و اهمیت و موقعیت ویژه ای در طول تاریخ داشته زیرا جاده معروف ابریشم که از « سیانک» پایتخت چین آغاز و به رم میرسید یعنی از تورقان (راه شمالی) و ختن (راه جنوبی) به کاشغر می‏رسید و از آن جا به سمرقند می‏رفت و از سمرقند دو شعبه می‏شد که هر دو به ایران می‏پیوست: شعبه‏ای از راه مرو و سرخس و شعبه دیگر از راه هرات و سپس از شمال ایران به آسیای صغیر و روم امتداد می‏یافت. پس این ناحیه درست در مسیر شاهراهی بزرگ که از بغداد میامد وبه مرو و هرات ختم میشد قرار داشت و چهار راه اقوام گوناگون نیز بود.

شرایط اقلیمی خراسان قدیم ایجاب می‏کرد که راههای شرقی و غربی از ناحیه سرخس بگذرد. زیرا مرکز خراسان شمالی را صحراهایی خشک فراگرفته بود که بخشهای آباد در شرق و غرب آن را از هم جدا می‏کرد. سرخس در مدخل بخش غربی در حد فاصل مرو و نیشابور واقع بود. سرخس، برای کاروانیانی که از مرو به غرب خراسان می‏آمدند و دشواریهای عبور از صحرای خشک بین این دو شهر را تحمّل کرده بودند، نقطه امیدی به شمار می‏آمد، چه این شهر بر کناره نیمه خشک خراسان غربی قرار داشت و دست کم از برکت رودی که ایّامی از سال را آب شیرین داشت بهره‏مند بود. کاروانیان هنگام ورود به سرخس به دریانوردانی شبیه بودند که در پی گذر از دریایی بی‏کران به ساحلی نیمه خشک پا می‏گذاردند و به امید رسیدن به سرزمینی پرنعمت شادمانی می‏کردند پس از بسیاری جهات حفظ این ناحیه برای ایران همواره در طول تاریخ مهم بوده است.

چه از انجایی که نخستین کیومرث را زنده کرد چه از هنگامی نخستین انسانها در ایران برای نخستین بار چیزی ساختند که حدود یک میلیون سال پیش میگذرد و در ۸۰۰ هزار سال پیش این ناحیه حوزه کشفرود پیشینه زندگی مستند انسانهای اولیه کشف شده که همان تیغه های تیز سنگی شبیه ساطور است (عصر پارینه سنگی) که ذکر شد و سند مذکور در موزه باستان در قسمت ایران پیش از تاریخ نگه داری میشود. مهاجرت اریاییان نیز در اینجا پیوند دارد بنا به زات اسپرم مهاجرت ایرانیان از خونیرث (سرزمین ارابه های درخشان= پارت، دراصل شمال خراسان یعنی سرزمین چرخ) به کشورهای خارجی در زمان هوشنگ روی داد و این مهاجرت روی گرده گاونری موسوم به سر سئوک (پیشانی سفید،) انجام گرفت. سه آتش بر روی این گاو روشن بود و چون می خواستند از دریا (میان دریای خزر وسیاه) بگذرند این آتشها به دریا ریخت و گوهر آنها یکی بود و به سه بهره شد و دوباره در سه جای فروزان گشت و به آذر فرنبغ (آتش موبدان در فارس) و آذرگشنسب (آتش پادشاهان و ارتشتاران در آذربایجان) و آذربرزین مهر(آتش کشاورزان در خراسان) موسوم گشت. جنگهای شاههای کیانی در این ناحیه رخ داده به ویژه افراسیاب . در دوره های اساطیری باز به اژدهایی برمیخوریم که در کشف رود پیدا شده( چنان اژدها کو ز رود کشف برون آمد و کرد گیتی چو کف) و سام گرشاسپ آنرا میکشد که در شاهنامه آمده است. افسانه آرش کمانگیر نیز در آخر به این ناحیه پیوند میخورد . در دوران هخامنشی پدر داریوش بزرگ یعنی گشتاسپ این حدود تا بلخ را در دست داشته است . کوروش بزرگ هخامنشی پس از بسیارپروزی های بزرگ پس از گذشتن از سرخس وارد دشت قره قروم شد تا با اقوام مهاجم بجنگد که کشته گردید. از ان اقوام اطلاعات زیادی نداریم زیرا بیشتر منابع ما یونانی است و انها تنها به جنگهای غربی ایران میپرداختند و از جنگهای شرقی ایران به سرعت گذشته اند همین اندازه که ماساژتها به رهبری زنی با کوروش میجنگیدند. اسکند مقدونی برای مشروعیت بخشیدن خود در ایران با دختری بنام روشناک از هرات ازدواج کرد.پس از ان در هنگام سلوکیان باز مردم این ناحیه یعنی اشکانیان بیگانگان را راندند و ارشک بنیانگذار اشکانیان نیز از همین ناحیه برخواست تا امپراتوری بزرگ اشکانی را بوجود بیاورد اولین پایتخت وخاستگاه اشکانیان نیز «اپاوارتن» ابیورد نام داشت که در بین سرخس و توس بود در شاهنامه نیز محل ابیورد بدین گونه آمده : (زبآورد برخاست آوز کوس میان سرخس است نزدیک توس) . در پایان سلسله های باشکوه ایران باستان هنگام یزد گرد سوم در پی شکست از اعراب باز به ناچار به این ناحیه پناهنده گشت. تا از دسترس دور باشد وسپاهی تدارک ببیند که با نیرنگ کنارنگ توس و طمع مرزدار مرو کشته شد . چه از نظر فرهنگی در دوران پس از اسلام از وجود کتابخانه ها و مراکز بزرگ علمی این نواحی از توس و سرخس و مرو گرفته تا مردان بزرگی که از این ناحیه برخاسته اند از جمله فردوسی که خود یک زنده کننده فرهنگ ایران است و چه احمد سهل سرخسی ویا آزاد سرو دارنده «نامه خسروان» یکی از منابع شاهنامه است ؛ همان گونه که خود فردوسی در مقدمه داستان رستم و شغاد بیان کرده:

یکی پیر بــد نـامــش آزاد ســـرو

که با احمــد سهل بودی به مرو

… کجــا نــامه خســروان داشتـی

تـن و پیکر پهلـــوان داشـــتی

بــه سام نـریـمــان کشیــدی نـژاد

بسی داشتــی رزم رستم به یــاد

بگویــم کنــون آنــچ ازو یــافتـم

سخن را یـک اندر دگر بـــافتم

به این نکته اشاره کنم تیر آرش به جایی رسید که مرز ایران وتوران تعیین شد که فریدون پیشتر تعیین کرده بود مرز ایران و توران را به جای پیشین رسانید گرچه بعد ها ایران از ان گذشت بناچار در دل سالها باز به فرمان فریدون بازگشت و مرز ایران وتوران همانی شد که در هنگام ایرج و تورج بود جایی که کشفرود به هنگام پیوند هریررود مرز ایران و ترکمنستان می گردد .

گفتار افسانه وار بسیـــــار میـخواهد دلـم

کبـک مستـم؛ دامـن کهســــار میـخواهد دلـم

ایرانی سر بلند و شاد و آزاد میخواهد دلم

آرش قهرمان استوره‌ای ایرانیان است که در روایات از او با صفات “آرش شیواتیر” و “آرش کمانگیر” یاد شده است.

وی در زمان جنگ میان ایران و توران و در دوران پادشاهی منوچهر(ایران) و افراسیاب(توران)، جزو سپاهیان ایران بود و با پرتاب تیر، مرز میان ایران و توران را مشخص می‌کند.

در کتاب “دانشنامه‌ی مزدیسنا” در زیر واژه “ارخش” که همان “آرش” باشد (خ قبل از ش قابلیت حذف شدن دارد)، آورده شده:

۱- “آرش. بهترین تیرانداز آریایی‌ها.

در بندهای ۶ و ۳۷ از تیشتر یشت (تیریشت)، تیشتر ایزد باران در چستی و چالاکی به تیر آرش(ارخش) تشبیه شده است.”

۲- “در ارمنی واژه آرشین و آرسن هر دو از همین ریشه (آرش) و به معنی مرد و پهلوان است”

توضیح: خشایارشا که مرکب از خشای+آرشا است، به معنی “شاه مردان” است. بخش دوم (آرشا به معنی مرد) از ریشه آرش است.

۳- “صورت اوستایی نام این قهرمان (آرش)، “رخشه” است و همراه با صفات تیرتیز و تیرتیزترین ایرانیان از او یاد شده است.”

۴- “در مورد روز انداختن تیر (توسط آرش) دو روایت در دست است. یکی روز خرداد از ماه فروردین است و دیگری به روایت آثارالباقیه روز سیزدهم از تیرماه.”

نکته قابل توجه این است که در جشن‌های مربوط به ماه تیر، از دو جشن “نیلوفر” و “تیرگان” یاد شده است. جشن نیلوفر که در آثار الباقیه از آن یاد شده در روز ششم از ماه تیر(خرداد روز) برگزار می‌شده است.

در فرهنگ دهخدا در مورد آرش داریم: “اوستا بهترین تیرانداز را “ارخش” نامیده و گمان می‌رود که مراد همان آرش است.

طبری این کماندار را “آرش شاتین” می‌نامد و “نولدکه” حدس می‌زند این کلمه تصحیف جمله اوستایی “خشووی ایشو” باشد چه معنی آن “خداوند تیر شتابنده” است که صفت یا لقب آرش بوده است.

واژه شناسی آرش:
لغت Arc در زبان انگلیسی به معنای قوس و کمان است. لغت Arch به معنای تاق، قوس، هلال، قوس دادن و خم کردن، واژه Archer به معنای تیرانداز، Archery به معنای تیر‌اندازی، واژه Architect به معنای معمار و Architecture به معنای معماری است. این واژه اخیر که معماری معنا می‌شود در واقع در ترجمه دقیق‌تر به معنای “فن و هنر کمان‌زنی” است.

از این واژه‌ها و معانی‌اشان استنباط می‌شود که واژه قوس و کمان و تیراندازی و تاق از یک ریشه‌اند. این موضوع که واژه کمان و تیراندازی از یک ریشه هستند با توجه به شکل کمانی که در تیر‌اندازی از آن استفاده می‌شود، منطقی به نظر می‌رسد.

از طرفی قوس و کمان و تاق از مفاهیمی هستند که بارها در ادبیات به عنوان صفتی از آسمان ذکر شده‌اند. پس این موضوع دور از ذهن نیست که بتوانیم رابطه‌ای میان واژه‌های آسمان و Arch پیدا کنیم.

واژه آسمان به زبان عربی که در فارسی هم بسیار استعمال می‌شود، “عرش” است؛ به تشابه Arsh (عرش) و Arch دقت کنید.

و اگر “ع” عرش را به “آ” تبدیل کنیم، به واژه “آرش” می‌رسیم که کمانش خود نمادی از آسمان می‌تواند باشد.

واژه انگلیسی Archery به معنای تیراندازی در زبان فرانسوی به صورت Tir a larc و در زبان ایتالیایی به شکل Tiro con larco دیده می‌شود. شناخت واژه Tir (تیری که در تیراندازی از آن استفاده می‌شود) در این میان جالب توجه است.

همچنین واژه انگلیسی Archer به معنای تیرانداز در زبان لاتین به شکل Arcarius و واژه کمان به لاتین به صورت Arcus دیده می‌شود. هر دو این واژه‌ها و به ویژه واژه Arcus شباهتی به واژه “ارخش” (با تبدیل کاف به خ و سین به شین که کاملا منطقی است) و در نتیجه ارتباطی با “آرش” دارد.

توجه کنید که شهرت آرش به خاطر کمانداری و تیراندازی اوست و صفات آرش شیواتیر و آرش کمانگیر به تیر و کمان وی اشاره می‌کنند که ویژگی بارز این قهرمان به شمار می‌روند.

جالب توجه است که دو حرف اول واژه Arrow که به معنی تیر است با دو حرف Archery و همچنین Arash(آرش) یکی است.

آرجون نام یکی از قهرمانان تیراندازی هندی است که شباهتی به آرش دارد و باز هم می‌بینیم که حروف اول و دوم این اسم نیز با حروف اول و دوم آرش یکی است.

با توجه به نمادشناسی در مضامین اسطوره‌ها نیز در می‌یابیم که رابطه‌ای میان کمان آرش و آسمان برقرار است. چرا که آرش برای پرتاب تیر بر بالای کوه می‌رود و از آن‌جا که کوه به آسمان نزدیک است، رابطه بسیار نزدیکی با آن دارد. در ضمن بعید نیست که رابطه میان کوه و آسمان و کمان، بتواند نام قهرمان را نیز با آسمان پیوند ‌دهد.

استوره‌های مشابه آرش:
در استوره‌های فرهنگ‌های دیگر هم قهرمانی که بسان آرش کماندار است و تیراندازی می‌کند، دیده می‌شود. آرتمیس (Artemis) و آپولو(Apolo) یونانی، یی (Yi) چینی، آگیلاز (Agilaz) آلمانی، هایک (Hayk) ارمنی، مردوک (Marduk) بابلی و آرجون (Arjuna) هندی از این جمله‌اند. علاوه بر این در افسانه‌های ویلیام‌تل (William Tell)، پالنتوک (Palnetoke) و رابین‌هود (Robin Hood) نبز با قهرمان تیرانداز سرو کار داریم.

تیشتر:
در کتاب “دانشنامه‌ی مزدیسنا” در رابطه با واژه “تشتر” (تیشتر، تیر) آمده است:

“در فرهنگ‌ها و اوستا و متون پهلوی به معانی چندی آمده است، ولی منظور اصلی همان ایزد تیر و تشتر است که در پهلوی “تیشتر” و در اوستا “تیشتریه” آمده و یشت هشتم یا “تشتر یشت” اوستا که معمولا “تیریشت” گویند به او منسوب است.

چهارمین ماه سال و سیزدهمین روز هر ماه را به نام ایزد تیشتر، تیرماه و تیر روز گویند.”

همچنین تیشتر نام ایزد باران و نام ستاره‌باران‌زا را بر خود دارد. نام‌های دیگر ستاره باران‌زای مذکور، “شعرای یمانی” و “سیریوس” است.

این اعتقاد نیز در مورد تیشتر وجود دارد که: هرگاه تیشتر از آسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می‌دهد.

در بندهش تیشتر پدید آورنده آغازین باران، دریاها و دریاچه‌هاست.

در فرهنگ دهخدا آمده است: ” تشتر در فرهنگ‌ها به معنی فرشته باران ضبط شده و بسا او را با میکاییل تطبیق کرده‌اند. لابد به مناسبت آنکه تشتر فرشته باران و بالنتیجه ایزد ارزاق است و میکاییل هم فرشته روزی است.”

برخی از کارشناسان نیز تشتر را با تیر(عطارد) یکی دانسته‌اند ولی معلوم نیست که تشتر و تیر هر دو دارای یک ریشه لغوی باشند، اگرچه “تیشتریه” اوستایی در پارسی “تیر” گفته می‌شود. در این مورد به فرهنگ دهخدا که رجوع کنیم در می‌یابیم:

“…در بندهش فصل پنج آمده که سبعه سیاره با سبعه ثابته در جنگ و ستیز است، “تیر (عطارد) بر ضد تشتر …”

تیر:
در فرهنگ دهخدا آمده است:

“نام ستاره عطارد است او را دبیر فلک خوانند و گویند مربی علما و مشایخ و قضاوت و ارباب قلم باشد. (برهان)

ستاره‌ای است که جایش بر فلک دوم است و آن را دبیر فلک گویند. چه آن ستاره‌ علما و مشایخ و قضاوت است و به تازیش عطارد نامند. (فرهنگ جهانگیری)(از شرفنامه منیری).

تیر نام فرشته‌ای است که بر ستوران موکل است و تدبیر و مصالحی که در روز تیر از ماه تیر واقع شود به او تعلق دارد .(برهان ) (از فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (از ناظم الاطبا)

به این معنی در اوستا “تیشتریه” و در پهلوی “تیشتر” … که به ستاره یمانی و یکی از ایزدان اطلاق شده فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک از باران بهره‌مند گردد و کشتزارها سیراب شود.

در پهلوی علاوه بر تیشتر، تیر هم آمده است… و این کلمه را با تیر به معنی سهم عربی نباید اشتباه کرد.”

ماه تیر و جشن تیرگان:

چهارمین ماه سال شمسی، تیر نام دارد که مشتق از صورت فرضی قدیمی “تیری” است. “تیری” یکی از خدایان قدیم ایرانی بوده است که آیین‌های او با آیین‌های “تیشتر” در آمیخته است.

بنابر روایات می‌دانیم که جشن تیرگان هم با استوره آرش در آمیخته است و هم با جشن آب‌پاشان یا آبریزگان.

رابطه میان مرزبندی و باران (آّب):
در فصل یازدهم بندهش آمده است: “زمین پیش از بارندگی تشتر یک قطعه بود. دریاهای روی زمین از اثر باران‌های او به وجود آمد و زمین را به هفت کشور منفصل از هم تقسیم نمود.”

این موضوع را در کتاب “از اسطوره تا تاریخ” مهرداد بهار نیز می‌یابیم: “در آغاز هزاره هفتم، پس از تازش اهریمن بر زمین، ایزدی به نام تیشتر، با جام ابر از آب‌هایی که در آغاز آفریده شده بود، آب برداشت. باد آن را به آسمان برد و بر زمین ببارانید. در پی این باران بزرگ، زمین نمناک شد و به هفت پاره بگسست. هر پاره را اقلیمی خوانند که در پهلوی “کشور” گفته می‌شود.”

استوره آرش با مرزبندی میان ایران و توران همراه است. با استناد به گزارش کتاب “روان انسانی در حماسه‌های ایرانی”، متوجه می‌شویم که در شاهنامه‌ی ثعالبی، استوره آرش “مرزبندی و بارش باران” را با هم ذکر می‌کند.

در تیر یشت سخن از نبرد “تیشتر”، فرشته باران و “اپوش”، دیو خشکسالی است که در هنگام گفتگو از این نبرد، سخن از آرش به میان می‌آید که خود بیانگر پیوند تیر آرش با باران است، همان تیری که مرز را مشخص می‌کند.

موضوع دیگر این است که با تازش اهریمنی افراسیاب به داخل خاک ایران، بی‌بارانی و خشکسالی رخ می‌دهد و جالب این‌که بعد از پرتاب تیر آرش و مشخص شدن مرز و در ادامه دور شدن دشمنان، رودها در ایرانشهر جریان می‌یابند و خشکسالی از بین می‌رود.

فرود آمدن تیر آرش در کناره‌ی رود نیز خود نمادی از ارتباط میان مرز و آب است.

مطلب دیگر که در این بخش می‌توانیم یادآوری کنیم، این‌ است که همیشه چه در استوره و چه در واقعیت، باریدن باران نوید آفرینش (رویش گیاهان) می‌دهد.

میان مرزبندی و آفرینش هم ارتباط وجود دارد، چرا که هنگامی‌که مرز میان روشنایی و تاریکی (اهورامزدا و اهریمن) مشخص می‌شود، هر کدام از آن دو موجود دست به آفرینش می‌زنند.

مرزبندی‌ها با ستیز و پیکار همراه هستند. چنان‌که اهریمن و اهورامزدا با هم پیکار می‌کنند. مرزبندی میان ایرانیان و تورانیان هم در پی جنگ و ستیز است.

پرتاب تیر و انتظار باران:
از لحاظ استوره شناسی شاید پرتاب تیر به آسمان با انتظار باران بی‌ارتباط نباشد. بعید نیست که در دوران باستان این تفکر وجود داشته که با پرتاب تیر به سمت آسمان، می‌توان سوراخی در آسمان ایجاد کرد یا ابرها را بارور کرد (با توجه به شکل تیر که نمادی از آلت جنس مذکر است) و در نتیجه باران ببارد.

جالب این که امروزه هم در زمان خشکسالی، به منظور بارورسازی ابرها برای باریدن باران، موشکی (مقایسه کنید با تیر مورد استفاده در تیراندازی با کمان) به سوی آسمان پرتاب می‌کنند.

این که تن آرش بعد از پرتاب تیر پاره پاره و ناپدید می‌شود، احتمالا اشاره‌ای به قربانی شدن آرش برای باریدن باران است. این موضوع با توجه به رسم قربانی کردن و فدیه دادن که برای طلب باران سراغ داریم، دور از ذهن نیست. در نبرد میان تیشتر و اپوشه هم می‌بینیم که بعد از این که اهورامزدا برای تیشتر قربانی می‌دهد، تیشتر به پیروزی می‌رسد و اپوشه (خشکسالی) را مغلوب می‌کند.

نگارنده با این که منبع این گفته را فراموش کرده‌ام، اما به یاد دارم که در یکی از اسطوره‌های بین‌النهرینی، قهرمانی برای طلب باران، تیری را به سمت آسمان پرتاب کرد. در واقع این استوره هم به رابطه میان پرتاب تیر و طلب باران اشاره می‌کند.

در استوره آرش، هنگامی که افراسیاب مرزهای ایران را مورد تعرض قرار می‌دهد، برای چندین سال باران نمی بارد، و این آرش است که با پرتاب تیر، این مشکل را حل می‌کند.

رابطه میان ستاره تیشتر(تیر) و ماه تیر:
رابطه میان تیشتر(تیر) و ماه تیر می‌تواند از آن‌جا باشد که در تیر ماه است که ستاره تیشتر طلوع می‌کند. (نگارنده این مطلب را در جایی خوانده‌ام ولی نسبت به آن اطمینان ندارم)

دهم تیرماه و آفرینش آب:
آرتور کریستین سن در کتاب ” نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه ای ایران” آورده است:

بنا به بندهش، اورمزد آسمان را در چهل روز، در آغاز روز اورمزد روز از ماه فروردین (یعنی روز آغاز سال در اعتدال ربیعی) آفرید و بعد در مدت پنج روزی که گاهنبار “مدیوزرم” را تشکیل می‌دهد، درنگ کرد. بعد آب را در پنجاه و پنج روز آفرید…”

با جمع اعداد ۴۰ و ۵ و ۵۵ به عدد ۱۰۰ می‌رسیم. و با توجه به این‌که هر یک از ماه‌های فروردین، اردیبهشت و خرداد ۳۰ روزه بودند، روز صدم مصادف با دهم تیرماه مصادف می‌شود و در این روز است که اورمزد، آفرینش آب را به پایان برده است. و می‌دانیم که روز دهم هر ماه به نام “آبان” و به همان معنی “آب” است.

از همین روست که جشن تیرگان که در ده بهمن برگزار می‌شود، جزو جشن‌های آب است. چنان‌که در جشن تیرگان و در زمان‌های قدیم‌تر، شست و شو کردن در آب روان و همچنین آب‌پاشی به همدیگر مرسوم بوده است. این جشن به جشن آب‌پاشان یا “وارداوار” به زبان ارمنی هم معروف است.

رابطه میان روز سیزدهم و آب:
لازم به ذکر است، ظاهرا قبل از این‌که روزهای ۶ ماه‌ نیمه نخست سال خورشیدی از ۳۰ روز، به ۳۱ روز تبدیل شوند، روز برگزاری جشن تیرگان ۱۳ تیر بوده است، به همین دلیل نیز جشن مهرگان هم از ۱۶ مهر به ۱۰ مهر انتقال یافت.

موضوع این است که روز سیزدهم ماه با آب در ارتباط است. اول از همه این‌که روز سیزدهم ماه متعلق به تیشتر(تیر) ایزد باران است. همچنین به روایت دکتر بهرام فره‌وشی، گویا در دوران کهن روز سیزدهم سال، روز ویژه طلب باران بهاری برای کشتزاهای نو دمیده بود.

از طرفی سیزده (هم روز سیزده و هم عدد سیزده) معرف آشوب و بی‌نظمی هستند و قابل ذکر است که در بیشتر اساطیر مربوط به فرهنگ‌های مختلف، آشوب و بی‌نظمی قبل از آفرینش و نظم یافتن دنیا مطرح می‌شوند که در بسیاری از این موارد، آب در این آشوب نقش اساسی دارد.

رابطه خرداد و تیر:
در کتاب “دانشنامه‌ی مزدیسنا” در مدخل واژه “خرداد” آمده است:

خرداد نام روز ششم هر ماه و نام ماه سوم سال خورشیدی و یکی از امشاسپندان (هوروتات) است و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.

با توجه به این‌که ذکر شد در برخی از روایات، خرداد روز از ماه فروردین، روز تیر انداختن آرش است و از طرفی خرداد با تیشتر (تیر) همکار و هر دو با آب در ارتباط هستند، بنابراین رابطه میان پرتاب تیر (جدای از این‌که چه روزی تیر پرتاب شده باشد) و طلب باران (آب) قوت می‌یابد.

آرش کمانگیر،‌ سیاوش کسرایی «آرش»‌ نامی نیست که بسادگی از جان و روان ایرانیان زدوده شود. او مرزهای ایرانی را حفظ کرد که صدای سم ضربه اسبان سپاه بیگانه در درازنای تاریخ، خاک آن را لحظه ای به آرامش رها نکرده است. جست و جوی ردپای آرش در آثار ایرانی شاید جست و جوی هویت ایرانی باشد. دکتر فریدون جنیدی آرش را نماد ایران و ایرانی می داند و می گوید:‌ «در زبان اوستایی آرش به صورت «ایرخش‌» ضبط شده که گونه دیگر «ایرج» ‌فارسی و به معنای ایران و ایرانی است.» او با اشاره به اینکه در شاهنامه فردوسی اشاره مستقیمی به داستان آرش وجود ندارد می گوید:‌ «آرش نماد ایرانیانی است که پس از حمله تورانیان برخاسته اند و کشور خود را با کوشش و فداکاری از آنان بازگرفته اند. این داستان در شاهنامه به منوچهر پسر ایرج بازمی گردد. داستان منوچهر اشاره به تیره های ایرانی است که پس از کشته شدن ایرج در کوهستان مانوش گرد هم آمدند و نیرویی را تشکیل دادند که در برابر تورانیان ایستاد.» جنیدی درباره کوهستان مانوش می گوید:‌ «از مانوش در متون پس از اسلام خبری نیست اما در کتاب «بندهشن» از این کوهستان یاد شده و جایگاه آن البرز مرکزی و کوهستان پیرامون دماوند است که با مکان تیر انداختن آرش همخوانی دارد.» او به جام گرانبهای سیت ها که در نواحی ساحل دریای سیاه یافت شده و نقوش آن بر تقسیم سرزمین های ایرانی میان ۳ فرزند فریدون یعنی ایراج،‌ سلم و تور دلالت می کند. او می گوید:«آنچه فریدون به ایرج می دهد یک کمان است و ایرانیان در کمانبری استاد بوده اند و نژاد مانوش با جنگ افزار برتر کمان از فراز کوهستان های البرز و دماوند،‌ توارنیان را از خاک ایران می رانند. اما تورانیان زمانی به آن سوی مرزها رانده می شوند که توان ایرانیان به پایان رسیده است و اسطوره آرش کمانگیر به صورتی که می شناسیم در همین زمان نمایان می شود که برای تعیین مرزها جان خود را در تیر می گذارد و آن را پرتاب می کند.» جنیدی با اشاره به تیر روز از ماه تیر یا سیزدهم تیر که به جشن تیرگان نامبردار است می گوید:‌ «مشهور است که آرش در این روز تیر خود را رها می کند و ایزد باد ۱۰ روز آن را با خود می برد و سرانجام در کنار رود جیحون فرود می آید. زرتشتیان در روز تیرگان نخ هفت رنگی را دور دست خود می بندند و آرزوی باران می کنند که در آیین ایرانی بهترین آرزوهاست. آنها این نخ را تا ۲۳ تیر ماه که روز ایزد باد است دور دست خود نگه می دارند و در آن روز آن را بهدست باد می دهند.» او می گوید:‌ «تیر وابسته به ستاره تیشتر یا ایزد باران است که در گذر زمان به «تیر»‌تبدیل شده است. افسانه تیر با تیر اندازی ایرانیان جمع شده و به صورت تیراندازی آرش کمانگیر درآمده است.» او درباره منابع پس ازاسلام که در آنها به داستان آرش اشاره شده است می گوید:‌ «در تاریخ طبری زمانی که از تیراندازی بهرام چوبینه یاد می شود،‌ به سه تیراندازی بزرگ ایرانیان اشاره می شود:‌ تیری که آرش پرتاب کرد،‌تیری که رستم به اشکبوس پرتاب کرد و سوم تیر بهرام چوبینه.» دکتر قدمعلی سرامی اما درباره منابعی که در آنها به آرش اشاره شده است می گوید: «در پایان داستان اسکندر و آغاز دوره اشکانی در شاهنامه فردوسی در دو بیت به نام آرش اشاره می شود اما داستان آرش کمانگیر را در بر ندارد.» اما آنچه ما از داستان آرش می دانیم از کجا آمده است؟ دکتر سرامی می گوید:«در «آثارالباقیه عن القرون الخالیه» ابوریحان بیرونی به داستان آرش اشاره شده است و در «مجمل التواریخ» هم اشاراتی به این داستان وجود دارد که آرش تیری را پرتاب می کند و تمام نیروی خود را همراه آن می کند و آن تیر سه شبانه روز تا بلخ می رود و در مرز بلخ بر تنه درخت گردویی فرو می رود و مرز میان ایران و توران را مشخص می کند.» او می گوید: «داستان آرش ، داستان باززایی جهان و تعیین مرز است که با باززایی پس از قحطی همراه می شود و با پایان خشکسالی زندگی نویی آغاز می شود.» در میان معاصران سیاوش کسرایی، بهرام بیضایی و مهرداد اوستا آثاری درباره آرش کمانگیر دارند اما روایت های آنان با یکدیگر متفاوت است. سرامی درباره این تفاوت می گوید: «شاعران یا نویسندگان گاهی امر باستانی را می گیرند و خود را مقید می کنند به اینکه کارشان با اصل برابر باشد. اوستا تلاش کرده است کاملا به اصل داستان آرش کمانگیر پایبند باشد اما کسرایی به توجه به گرایشات چپ خود تلاش کرده است یک اسطوره خلقی از داستان آرش کمانگیر بسازد. بیضایی که یک نویسنده ملی است داستان آرش کمانگیر را نیز مانند بسیاری دیگر از آثار کهن دستمایه خلق آثار جدید قرار داده و آن را دگرگون کرده است. بنابراین ریشه این تفاوت ها مربوط به سلایق آفریننده های بعدی داستان است که دست به باززایی داستان های کهن می زنند.» او درباره جدیدترین منبع درباره آرش کمانگیر می گوید: «در کتاب «روان انسانی در حماسه های ایرانی» نوشته آرش اکبری مفاخر که بتازگی در انتشارات ترفند منتشر شده است مقاله مفصلی درباره آرش کمانگیر به چاپ رسیده که در آن به تمامی منابع و مآخذ آرش شناسی اشاره شده است.» اوستا یا شاهنامه، آثار الباقیه یا مجمل التواریخ، فرقی نمی کند. ردپای آرش را بر بلندای دماوند می توان جست. بی گمان هنوز رد قدم هایش باقی است
سید محمد طاهری شهاب ( ۱۳۵۰-۱۲۹۵) یکی از پژوهش گران به نام و از شاعران مازندران است . پژوهش های محققانه ی او به عنوان یکی از منابع درجه ی اول محسوب می شود. تاریخ ادبیات مازندران ، تصیح دیوان طالب آملی ، از جمله آن هااست . مقاله ی (( آرش کمانگیر و جشن تیرگان )) از پژوهش های اوست که در ماهنامه ی جلوه در سال ۱۳۲۵ به چاپ رسیده است . به دلیل اهمیت این پژوهش و به دلیل اهمیت این پژوهش گر آشکار است بار دیگر این مقاله به چاپ می رسد .

سید محمد طاهری شهاب ( ۱۳۵۰-۱۲۹۵) یکی از پژوهش گران به نام و از شاعران مازندران است . پژوهش های محققانه ی او به عنوان یکی از منابع درجه ی اول محسوب می شود. تاریخ ادبیات مازندران ، تصیح دیوان طالب آملی ، از جمله آن هااست . مقاله ی (( آرش کمانگیر و جشن تیرگان )) از پژوهش های اوست که در ماهنامه ی جلوه در سال ۱۳۲۵ به چاپ رسیده است . به دلیل اهمیت این پژوهش و به دلیل اهمیت این پژوهش گر آشکار است بار دیگر این مقاله به چاپ می رسد . در گسترده مازندران

اگر خواننده آرش راکمانگیر که از ساری به مرو انداختی تیر
تو اندازی به جان من به کوراب همی هر ساعتی صد تیر پرتاب
فخر الدین گرگانی
قدیمی ترین ماخذی که راجع به آرش ، تیر انداز نامی ایران ذکری باقی است در فقره ۶ و ۳۷ تیر پشت می باشد و چنین می نویسد : (( تشتر ستاره را یومند فرهمند را می ستاییم که تند به سوی دریای فراخکرت تازد ، مانند آن تیر در هواپران که آرش تیر انداز بهترین تیر انداز آریایی از کوه آییر یوخشوت به سوی کوه خوانت انداخت . ))
صاحب کتاب مجمل التواریخ و القصص نام او را (( آرش شیوا تیر )) ضبط نموده و می گوید بهرام چوبین رقیب خسرو پرویز مدعی بود که از خاندان آرش می باشد . در نوروزنامه منسوب به حکیم عمر خیام نیشابوری در فصلی که در باب خصوصیات (( تیر و کمان )) می نویسد می گوید : (( پس چون آرش و هادان بیامد به روزگار منوچهر ، کمان را به پنج پاره کرد هم از چوب هم از نی و به سریشم به هم استوار کرد و پیکان آهن کرد .))
ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه راجع به جشن تیرگان که در تیر روز در تیر ماه اتفاق می افتد ، چنین می نویسد : (( پس از آن که افراسیاب به منوچهر غلبه کرد و او را در طبرستان محاصره نمود بر این قرار دادند که حدود خاکی که از ایران باید به توران برگزار گردد به واسطه ی پرش و خط سیر تیری معین شود . در این هنگام فرشته اسفندارمذ حاضر گشته ، امر کرد تا تیر و کمانی چنان که در ابستا بیان شده است برگزینند ، آن گاه آرش را که مرد شریف و حکیم و دین داری بود برای انداختن تیر بیاورند . آرش برهنه شد ، بدن خویش را به حضار بنمود و گفت : ای پادشاه و ای مردم به بدنم بنگرید مرا زخم و مرضی نیست ، ولی یقین دارم پس از انداختن تیر قطعه قطعه شده ، فدای شما خواهم شد . پس از آن دست به چله ی کمان برد و به قوت خداداد تیر از شصت رها کرد و خود جان تسلیم نمود . خداوند به باد امر فرمود تا تیر را حفظ نماید . آن تیر از کوه رویان به اقصی نقطه ی مشرق به فرغانه رسید و به ریشه ی درخت گردکان که در دنیا بزرگتر از آن درختی نبود نشست . آن موضوع را سر حد ایران و توران قرار دادند . گویند از آن جایی که تیر پرتاب شد و تا به آن جایی که فرو نشست ، شصت هزار فرسخ فاصله است . )) بنابر این جشن تیرگان به مناسبت صلح ایران و توران می باشد .
مورخ شهیر طبری نیز این داستان را ضبط کرده است . عین عبارت بلعمی که از او نقل می کند چنین است : (( و هر دو ملک بر این عهد بستند و صلح نامه بنوشتند پس آرش را اختیار کردند و آرش مردی بود که از وی تیر اندازتر نبود و بر تلی شد ، در آن حدود که از آن بلندتر کوهی نیست و تیری را نشان کرد و بینداخت بر لب جیحون به زمین آمد . )) میر خواند در روضه الصفا در صلح میان منوچهر و افراسیاب چنین می نویسد : (( مقرر و مشروط بر آن محل بود و آرش سر کوه دماوند تیری اندازد ، هر کجا که آن تیر فرو آمد فاصله میان مشروط بر آن سر کوه دماوند تیری اندازد ، هر کجا که آن تیر فرو آمد فاصله میان دو مملکت آن محل بود و آرش برقله ی جبل دماوند رفته ، تیری به جانب مشرق افکند ، از شست رها کرد و آن تیر از وقت طلوع آفتاب تا نیم روز در حرکت بود و هنگام استوار بر کنار جیحون افتاد . ))
صاحب تاریخ حبیب السیر می نگارد : (( چون سیم نوبت افراسیاب ترک به ملک ایران تاخت ، اهل ایران سر راه را بر او گرفتند . چنان که تلاقی فریقین در دهستان جرجان قریب به آبسکون واقع شد ، به نوعی که نوذر شهریار سپه سالاری آن سپاه را به آرش داده ، خود بر تخت ری نشسته بود . آرش همه روزه با افراسیاب در جنگ بود و در اکثر حروب ظفر آرش را بود . افراسیاب را معلوم شد که آخر الامر او و سپاه او شکست خواهند شد . پس از در تدبیر در آمد . چنان که نامه ای از زبان نوذر به امرای او نوشت که چنان معلوم ما شد که کاری از دست آرش بر نمی آید . قارن کاوه را بر خود سپه سالار ساخته ، آرش را بسته ، بفرستید . چون امرای آن نامه را خواندند ، قارن را بر خود امیر کرده ، آرش را بسته نزد نوذر ارسال داشتند ، اما چون نوذر را یقین شد تدبیر افراسیاب ، آرش را دست گشوده ، به خلعت فاخر سر افراز ساخت ، اما هیچ سود نداشت ، چون آرش از میان شپاه ایران به در آمد . روز دیگر افراسیاب در حمله ی او که اهل ایران را شکست و اکثر مردم نامی ایران در آن مصاف کشته شدند و باقی فرار نمودند . افراسیاب تعاقب نمود به ملک ایران در آمد ، نوذر دو سه نوبت با افراسیاب برابر شده ، رزم های صعب نمود، آخر شکسته شده ، عیال و اطفال را به پسر بزرگ خود طوس نوذر داده به جانب البرز کوه فرستاد و خود با فوجی به جانب فارس گریخت . افراسیاب او را تعاقب نموده ،به دست آورد و با عیان ایران نوعی که در جمیع نسخ وارد است نوذر را در مجلس در حضور خود سر بریده ، اعیان ایران را در قید کرده ،در قلعه ی آمل به دست برادر خود اغریرت بن پشنک که به زعم مورخین عجم پیغمبر است سپرد ، چنان که مشهور است زال از سیستان آمده ، ایشان را خلاص کرد و اغریرت نیز بر ساخته ، از او بد دل شد و آرش از نزد او به سوی منوچهر آمده ، منوچهر حکومت گیلان را به او داد و آرش در آنجا رشت را بنا نمود و بعد از منوچهر افراسیاب آمده ، آرش را بکشت و این واقعه را (( گریرش )) یعنی جنگ آرش گویند . رفته رفته آن را معرب ساخته ، اغریرت گفتند و بنا بر قولی نژاد آرش به سلاطین ایران می رسید و معنی آرش ترجمان است . از بیانات فردوسی معلوم می شود که اغریرت در حدود مازندران بود ، چنان که می گوید : (( چو اغریرت آمد از آمل به ری ))
موضوع تیر اندازی آرش مدت ها زبان زد خاص و عام و از جمله مباحث شیرین ادبای بزرگ ایران بوده ، چنان که فخر الدین اسعد گرگانی در منظومه(( ویس ورامین )) خود اشاره ای بدان نموده و می گوید :
اگر خوانند آرش را کمانگیر که از ساری به مرو انداختی تیر
تو اندازی به جان من به گوراب همی هر ساعتی صد تیر پرتاپ
خاقانی در این باره می گوید :
درع رستم به سنبل آراید تیر آرش ز عبهر اندازد
اقوال مورخین را درباره ی آرش بدین جا خاتمه داده و به ذکر نظریات خود می پردازیم . به استثنای نکاتی چند که از باقی مانده ی کتاب اوستا به جاست بقیه گفتارها چون متکی به سند معتبری نیست همه آن ها نقل قول از افسانه های مذکوره باقی مانده ی بین ایرانیان کهن می باشد . چنان که تاریخ ایران تا قبل از کشفیات زیر خاکی اخیر نسبت به دوران قبل از ساسانیان به قدری مبهم و پیچیده و مخالف با نوشتجات مورخین یونان و روم قدیم می باشد که در نظر اول مقایسه ی حدوث وقایع و تطبیق آن ها با اسناد ملل دیگر روابط سیاسی با ایران قدیم داشته اند مشکل و مشخص پس از رنج های بسیار و تفحص بی شمار باید وقایع یک عصر را با اصول صحیح از روی اسناد متنوعه به دست آورد و به کلیه ی ماخذ ها مراجعه و بلکه به لغات معموله اقوام مختلفه ای که مورد تحقق اوست آشنا باشد .
موضوع مورد بحث ما چون از جمله وقایع فترت ایران و زمان پهلوانی می باشد و در این عصر در ایران صنادید و ابطال و مشاهیر و رجال پیدا شده ، در محاربات با شجعان توران و ترکستان اظهار عجایب و غرایب نموده اند و افسانه سرایان باستان درباره ی ایشان چکامه ها سروده و این افسانه از همان گاه در میان چکامه گویان ایران زبان زده و مشهور بوده و مورخین و شعرا مخصوصا فردوسی از ایشان پیروی و اقتفا کرده اند و چون کتاب یا سند درستی در دست نداشت مجبور بود که این قصص و داستان ها را از افسانه های دهقانان وبیوه زنان که به زبان باستان و و پهلوی می سرودند بگیرد ،این بود که بسی مغشوش و در هم و بر هم است و کسی سر و بن آن ها را نمی داند ، چنان که هر کس فی الجمله تامل در شاهنامه و کتب تواریخ دیگر کند ، این معانی را بزودی خواهد فهمید . مثلا اسمای اقوام را به جای اسمای اشخاص گذاشته اند و نام جنگها را اسامی سلاطین و سرداران پنداشته و پادشاهان را غالبا به جای یکدیگر اشتباه نموده اند و اگر دو نام متشابه بوده ، یکی را از میان انداخته و اگر یک نام به دو صورت در آمده ، هر یکی را شخص جداگانه انگاشته و اگر دو پادشاه به یک نام در دو عصر بوده ، هر دو را یکی دانسته ، وقایع هر یک را به دیگری نسبت داده اند و گاهی پادشاه را به جای سردار یا شاه زاده گمان برده و وقایع و اسامی را در هم ریخته و آمیخته اند ، چنان چنان که نالم ایراک را که عراق باشد بر ایرج موهوم گذاشته و مرداس را که معرب ماردوش است پدر ضحاک تصور کرده و افراسیاب را که اقوام (( افراز آب )) باشند با فرود که پایین و نشیب است دو شخص فرض کرده و شیده را که اقوام سیت باشد پسر افراسیاب شمرده و نهر کارن را پسر کاوه نوشته و گزارش را که به معنی جنگ آرش است اغریرت برادر افراسیاب ضبط کرده است .
اگر کسی فی الجمله در تواریخ ملل دیگر و آثر عتیقه و کتیبه های سنگی باستانی دقت کند می تواند راه اشتباه هر یکی را تشخیص دهد و بفهمد که از کجا و چیست . مستشرق شهیر یوستی در رساله ی نام نامه ی ایرانی درباره آرش می نگارد که در اوستا نام او ارخش ( Erexsa) ضبط شده و همان کسی است که در موقع مصالحه منوچهر با افراسیاب تیری از کوه اییریوخشوت به کوه خوانت افکند تعیین محل این دو کوه مشکل است ، ولی به طوری که از فقره ۲ از زامیاد یشت و رویش هومند در فصل ۱۲ از فقرات ۲ و ۲۷ از بندهش بر می آید باید کوه اییر یوخوشت همان کوه رکوذیت واقع در رویان باشد ، این حدس درست باشد یا نه ، به هیچ وجه نشانه ای برای تعیین محل اییر یو خشوت نیست ، فقط می توانیم بگوییم بنا به آن چه در کتب تاریخ ما از داستان جنگ منوچهر و افراسیاب سخن رفته است اییر یوخشوت باید در طبرستان واقع باشد و خوانوانت در خراسان و هم چنین به قول طبری تیر آرش به لب جیحون (( آمو دریا )) فرود آمد . میر خواند نیز نوشته است که از کوه دماوند پرتاب گشته برکنار جیحون افتاد . بنا بر این خیر اخیر خوانت باید یکی از کوه ها ی سر چشمه جیحون باشد .
از فحوای تواریخ چنان بر می آید که بعد از فریدون ، اقوام آشوری ازیک طرف و اقوام تاتار و ماساژت از سمت قفقازو بحر خزر بر ایران هجوم آوردند و اقوام ماوراءالنهری نیز که آنان را افرازآب خواندند از طرف دریای خزر در آمل و ساری مشغول کارزار شدند . اولاد فریدون به طرف مازندران آمدند و در آنجا نیز اقوام هون آنها را آسوده نگذاشتند ، تا نزدیک آمل و کجور را استیلا و اشغال کردند و منوچهر را که از احفاد فریدون بود ، در قلعه مور محاصره نمودند و بلاخره منجر به مصالحه و تیر اندازی آرش جهت تحدید حدود گردید . از این قراین و ازآثاری که به دست است اختلافی باقی نمی ماند که در آن زمان هرج و مرج برای اخلاف فریدون غیر از مازندران جایی باقی نمانده بود و شاهزادگان ایرانی در این ایام غالبا در مازندران بودند و به طوری که ابن مقفع می گوید یکی از آنان کاوش یا کالبوش نام داشت که در مازندران یاغی بزرگ به نام مژاک یا مغاک جهت اقامت خود درست نموده بوده و چمن معروف کالژوش نیز ماخوذ از نام اوست . بنابر مسطورات مذکوره آرش تیرانداز همان ارخش آریایی و اغریرت دلیر شاهنامه می باشد که فردوسی اشتباها او را برادر افراسیاب تصور نموده است و در اوستا او را به علت شجاعت و رادمردی در جز نیکان شمرده و می گوید : (( فروهر پاک دین اغریرت دلیر را می ستاییم )) در بند هش فصل ۳۰ فقره ۱۷ پانزده تن مرد و پانزده تن زن از یاران سوشیانت شمرده شده اند ، اسامی برخی از آنان در کتب پهلوی ذکر شده از آن جمله اند : کی خسرو و نرسی و طوس و گودرز و پشو تن و اغریرت و گر شاسب سام و غیره .
آرش طبق نوشته ی صاحب آیینه ی اسکندری بعد از مصالحه منوچهر با افراسیاب به سمت پادشاهی مازندران منسوب شد و تا زمان نوذر شهریار در آن جا می زیست و پس از شکست سپاه ایران از افراسیاب و کشته شدن نوذر او از لحاظ آن که دارای سرشتی پاک و مورد احترام همگان بود نزد افراسیاب شفاعت گروهی از دلیران مازندران را که اسیر سپاه توران بودند نمود و مورد قبول واقع شد و افراسیاب اسرار را به او آن ها را در پتشخوار گرد غاری نزدیک ساری منزل داد

اقوام آریائی که مهاجرتشان بنا بگفته گروهی از مورخین از شمال شرقی ایران در قرن ۱۴(ق.م)شروع شده بود، در قرن نهم (ق.م) تقریبا در فلات ایران ساکن شدند. اقوام آریائی بعنوان یک قوم مهاجم وارد سر زمینی شدند که بعدها آن سرزمین بنام آنان ایران و ایرانشهر نامیده شد.
قبل از ورود اقوام مهاجم (( آریاها )) در ایران مردمانی غیر آریائی که از خیلی جهات از آریاها متمدن تر بودند زندگی میکردند.

در مغرب ایران مردمانی باسم کاس سو، در جنو ب غربی ایلامیها، در سواحل خلیج فارس و دریای عمان و در مکران مردمانی سیاه پوست، در طبرستان و گیلان نیز اهالی بومی زندگی میکردند. آریاها پس از ورود بایران بومیان را بنام دیو و تور و بربر خواندند، و اراضی آنانرا با جنگ و ستیز غصب کرده، آنانرا برده خود ساختند، و کارهای پر مشقت را بآنان واگذار کردند، و بآنان حق ورود به جامعه طبقاتی بسته (کاست) خود را نمیدادند وآنانرا پست میشمردند.

آریاها پس از تسخیر سرزمین جدید و ساکن شدن در آنجا در شهرهای اصطخر و بوشهر بتمدنی بر خوردند که خود فاقد آن بودند. از بابلیها و آسوریها که بمراتب از آنان متمدن تر بودند چیزهای زیادی یاد گرفتند (وقتی صنایع ظریفه مادیها با صنایع ظریفه بابلیها وآسوریها مقایسه شود عقب افتادگی آریاها معلوم میشود)ولی از بعضی جهات بخصوص امور اخلاقی آریاها پیش افتاده تر بودند.

مشاغل عمده آریاها بیشتر چوپانی وگله چرانی بود ولی پس از ورود به سرزمین جدید (( ایران )) بشغل زراعت پرداختند ،و کم کم ساکن شدند. این اقوام مهاجم پس از ساکن شدن در سرزمین جدید و برده ساختن اهالی آن بیک سلسله جنگهائی با اقوام مهاجم دیگر (( سکاها )) که آن ها هم آریائی بودند و بدنبال ایشان میخواستند وارد ایران بشوند پرداختند.

این نبرد و جنگ ها در کتابهای مذهبی زردتشتی اثر عمیق از خود بجا گذاشت،مانند جنگ چوپانها و گله چرانهای آریائی با بومیان((ایرانی)) الاصل ها ( دیوها ) و جنگ شهر نشین های آریا نژاد با صحرا گردان آریائی که در گاثها زیاد از آن سخن رفته است. ولی رفته رفته آریائی های مهاجم با بومیهای ایرانی الاصل درهم آمیختند و در هر مکانی که بر بومیان مستولی میشدند، قلعه ساخته مزارع و مراتع خود را در آن قلعه جا دادند. بدین ترتیب کم کم شهر نشینی آغاز گشت و برای این که از شبیخون و حمله بومیان در امان باشند در قسمت جلوی قلعه شب ها اتش روشن می ساختند، با اگر حمله ای صورت گیرد، با تند کردن آتش مردان جنگی را برای دفاع از قلعه بکارزار بخوانند. پس از مدتی که خطر مرتفع گشت مزارع به بیرون قلعه انتقال یافت.کریستن سن جنگ اهورا مزدا و اهریمن را که اصول مذهب زردتشتی است انعکاسی از تلاش زندگی اجتماعی فوق الذکر میداند. باری رفته رفته اقوام مهاجم ساکن با هجوم خطرناک اقوام دیگر روبرو شدند، آنان نیز مثل خود ایشان قصد سکونت در اراضی حاصل خیز شمال شرقی ایران را داشتند، اغلب حماسه های ملی ایران که فردوسی در شاهنامه آن را بشعر در آورده است، مربوط بآن دوره میباشد. در این جنگ ها گاهی ایرانیان پیروز میگشتند و زمانی شکست خورده عقب می نشستند. شاید حنگ ایرانیان با سکاهای آریایی نژاد (تورانیان) از زمان شاهی منوچهر آغاز گشته است، و منوچهر اولین سلسله آریائی را در ایران تشکیل داده است. درباره هجوم وجنگ سکاها با ایرانیان بخصوص جنگ منوچهر با آنان (که بنا بر عقیده مشیرالدرله پیرنیا در قرن نهم(ق.م)بوده است(۱)مدارک صحیح تاریخی در دست نیست،تنها از روی افسانه های تاریخی درباره آن قضاوت میشود ،ولی درباره نبردهای ایرانیان با سکاها قبل از تاریخ شکی نمیتوانیم داشته باشیم ،گرچه این حقایق تاریخی با افسانه های شیرین مخلوط شده است.پس از حمله سکاها از شمال شرقی ایرانیان شکست خورده ،و یکبار تا حدود دماوند عقب نشستند،و همه آن حوالی بتصرف سکاها در آمد.این نخستین باریست که ایرانیان آریائی نژاد از قوم شکست میخورند وقسمتی از سرزمین خود را ار دست میدهند.برای بار دوم ایران توسط قوم آسوری گشاده شد، و به قولی این استیلا در حدود دویست سال بطول انجامید. سومین بار حمله ی اسکندر مقدونی شروع شد،که بر اثر آن ایران هشتاد سال در تحت استیلای مقدونی ها مانده در تمام این سه دوره، مبارزات ایرانیان استیلاگران بیگانه که میخواستند ایران را در تصرف خود نگه دارند بشدت ادامه یافت،ایرانیان با شجاعت و دلاوری خاصی از خود و سرزمین خود دفاع کردند ،و در میان آنان ما بنام قهرمانانی بر میخوریم که با فداکاری افسانه ای نام خود را جاودان ساخته اند ،مانند:آرش قهرمان افسانه ای صلح در ایران کهن که با جنگ بر ضد تورانیان (سکاها)و فدا کردن جان خود صلح را برای مردم بارمغان آورد ،و کاوه آهنگر و قیام او و جنبش انقلابی ایرانیان که به احتمالی بر ضد استیلا گران آسوری صورت گرفته بود ،و پس از اینکه رنگ افسانه بخود گرفته بعنوان عامل قیام و مبارزه بر ضد ضحاک تازی در آمد.و همچنین است آریا آرات و آری برزن که مقاومت کنندگان و قهرمانان تاریخی مردم ایران در مقابل هجوم اسکندر میباشد.

آرش کمانگیر

از آن خوانند آرش را کمانگیر

که از آمل بمرو انداخت یک تیر

« ویس و رامین »

بنابر داستانهای دیرین در زمان منوچهر افراسیاب که شاه سکاها بود با سپاهیان خود بایران حمله آورد. این جنگ وستیز که برای تصرف ایران و ساکن شدن در اراضی حاصل خیز آن آغاز گشته بود، با مقاومت شدید ایرانیان روبرو گشت. از نوشته های گروهی از مورخان بر میآید که این جنگ دوازده سال ادامه یافته است. بر اثر این جنگها ایرانیان شکست خورده،باختر( = بلخ ) و مرو و قسمتی از خراسان وگرگان که از حاصل خیز ترین نواحی سرزمین ایرانیان بود بتصرف افراسیاب در آمد. ایرانیان بطرف قسمت مرکزی کوهستان البرز « دماوند » عقب نشستند پس از جنگهای طولانی طرفین خسته و فرسوده شده طالب صلح شدند( ۲ )بر اثر این جنگ سپاهیان ایران در آمل محاصره گشته بوضع بدی دچار گشتند. منوچهر شاه ایران که از ادامه جنگ دیگر سودی نمی برد، بناچار تقاضای صلح نمود، و قرار بر این شد که نواحی حاصلخیز گرگان بافراسیاب واگذار شود. ولی بنا بافسانه تاریخی سپس مرز ایران بواسطه تیراندازی آرش تا مرو عقب رفت. این صلح پس از دوازده سال جنگ و خونریزی در ایران انجام میپذیرفت، بنابراین برای مردم ایران بسیار خوش آیند بود ،زیرا بر اثر جنگهای ممتمد وضع ایرانیان بسیار بد شده بود ،و سپاهیان ایران که در محاصره دشمن قرار گرفته بودند از میوه کال تغذیه مینمودند و دیگر به آرد کردن گندم و پختن نان نمیرسیدند، چون حاصل خیز ترین اراضی ایرانیان یعنی نواحی خراسان بدست دشمن افتاده بود (۳ )تاثیر این صلح در ایران آنقدر زیاد بود که نه فقط در روایات وقصص ملی و ادبیات آن داخل شده بلکه در کتاب اوستا کتاب مذهبی ایرانیان نیز زردتشت از آن نام برده است. و بر آن شاخ و برگهائی اضافه کرده اند. مثلا جشن تیرگان را میگویند از آن جهت بر قرار شد که آن روز مرز ایران و توران برقرار گردیده و آشتی میانشان پدید آمده بود.و آن روز آرش تیر خود را پرتاب کرده بود. فداکاری و از خود گذشتگی سردار بزرگ منوچهر که اهل پارت و بقولی از ری (۴) بود آنقدر در این صلح تاثیر داشته که داستان بسار زیبا و دلنشینی که کمتر در روایات ملی مانند آن میتوان یافت بوجود آورده است. بنا بر این روایات پس از شکست ایرانیان قرار بر این میشود صلح بین طرفین بر قرار گردد و با تیر اندازی یکی از دلاوران ایرانی از مازندران و فرود آمدن آن در مکانی مرز طرفین تعیین گردد این وظیفه خطیر بعهده آرش پهلوان منوچهر که ماهر ترین تیر اندازان زمان بود گذاشته میشود.

میگویند آرش وقتی از این امر آگاه گشت بر پا خاست و برهنه شد و گفت: « ای پادشاه وای مردم بدن مرا ببینید که از هر زخمی و جراحتی و علتی سالم است و من یقین دارم که چون با این کمان این تیر را بیاندازم پاره پاره خواهم شد، و خود را تلف خواهم نمود ولی من خود را فدای شما کردم.»

آرش سپیده دم پس از این صحبت برهنه شده به قله دماوند صعود کرد و بقوت و نیروئی که خداوند باو داده بود کمان را تا بنا گوش خود کشید و خود پاره پاره شد.میگویند: این تیر آرش از صبح تا نیم روز راه پیمود و علت آن این بود که خداوند باد را امر کرد که تیر او را از کوه دماوند بر دارد باقصای خراسان که میانه فرغانه و طبرستان است پرتاب کند و گویند این تیر در موقع فرود آمدن به درخت گردوی بلندی گرفت که در جهان از بزرگی مانند نداشت و برخی گفته اند از محل پرتاب تیر تا آنجا که افتاده هزار فرسنگ بود و چهل روز راه، «منوچهر و افراسیاب بهمین مقدار زمین با هم صلح کردند و مردم این روز را جشن گرفتند و اهل آمل در این روز بدریای خزر میروند و همه روز را با هم با آب بازی میکنند در این روز مردم آلات طبخ و تنورها را میشکنند (۵ )زیرا در چنین روز بود که ازافراسیاب رهائی یافتند و هر یک بکار خود مشغول شدند.» ( ۶ ).آرش با وجود اینکه میدانست این تیر اندازی به نابودی وی تمام خواهد شد به این کار تن در داد و فقط به خاطر صلح و آشتی و رهائی از افراسیاب و جنگ که به نفع مردم بود راضی شد خود نابود شود و پاره پاره گردد، و موکل زمین (اسفندارمذ) موقعی که تیر وکمانی برای او آورد به وی گفت: این تیر خیلی دور خواهد افتاد ولی هر کسی چنین تیری از چنین کمانی اندازد خواهد مرد. میگویند این تیر مجوف بود و جوف آن را از شبنم پر کرده بودند و آرش تیر را بوقت طلوع آفتاب به جانب شرق انداخت.(۷)باری این خبر یعنی افتادن تیر آرش به مرو روز چهاردهم تیر به اهالی ایران شهر رسید ،برای همین ایرانیان سیزدهم ماه تیر را که روز پرتاب تیر است را تیرگان کوچک و روز چهاردهم را که خبر آن رسیده تیرگان بزرگ یا کوش روز (۸)نامیدند (یعنی روز تندرستی و سلامت جنبندگان).

پاورقی ها:

۱-مشیر الدوله معتقد است انقراض دولت منوچهریان در شمال شرقی ایران با تاسیس حکومت هخامنشیان در فارس تطبیق میکند.

۲-«هر دو ملک بر این عهد بستند و صلح نامه بنوشتند ،پی آرش را اختیار کردند و آرش مردی بود که از وی تیرانداز تر نبود و برتری شد در آن حدود از آن بلند تر کوهی نیست و تیری نشان کرد و بینداخت بر لب جیحون به زمین نشست

«ترجمه تاریخ طبری.»

۳-و افراسیاب تاختن ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد تا ایشان را از جیحون ز آن سو تر کرده پس یکراه افراسیاب با سپاهی بی اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان ….و شهرها و زمین ایران خراب گشت از آن. «مجمل التواریخ.»

۴-در جنگ خسرو پرویز با بهرام چوبینه ،بهرام نژاد خود را به آرش میرساند و خود را از اهل ری میداند. به خسرو میگوید :

بزرگی من از پارس آرم به ری

نمانم کزین پس بوم نام کی

برافرازم اندر جهان داد را

کنم تازه آئین میلا د را

من از تخم نامور آرشم

چو جنگ آورم آتش سر کشم

خسرو در جواب میگوید:

که بد شاه،هنگام آرش بگوی

سر آید مگر بر من این جست و جوی

در جواب :

چنین گفت بهرام کان گاه شاه

منوچهر بد با سپاه و کلاه

در جواب :

بدو گفت ،خسرو که ای بدنهان

چو دانی که او بود شاه جهان

ندانی که آرش ورا بنده بود

بفرمان ورایش سر افکنده بود

در جواب :

بدو گفت بهرام کز راه داد

تو از تخم ساسانی ای بد نژاد

که ساسان شبان و شبانزاده بود

نه بابک شبانی بدو داده بود

(شاهنامه)

۵- اکنون در میان مردم رشت چنین رسم است که در چهارشنبه سوری که در بازار اجتماع میکنند ظروف سفالی ( گمج )ها را میشکنند و میگویند که شگون دارد. و مردم ساری نیز هر سال سیزدهم ماه تیر را جشن میگیرند و شادی میکنند.

۶- آثار الباقیه.

۷- بر هان قاطع.

۸- زردتشتی های امروز کوش روز را جشن میگیرند ،جشن اینان شباهتی از جهت محتوی با جشن مردم ساری در چهاردهم تیر دارد.

نتیجه گیری:
۱- تیر به چندین معنی مختلف آمده است:
ستاره باران‌زا، ایزد باران، نام روز سیزدهم هر ماه، نام چهارمین ماه‌ ایرانی، به معنی تیری که در تیراندازی با کمان استفاده می‌شود، سیاره عطارد

۲- بنابر گزارش “تیشتریشت”، تیشتر در چستی و چالاکی به تیر آرش تشبیه شده است. و از آن‌جا که “تیشتر” را به نام “تیر” هم می‌شناسیم، به نظر می‌رسد این “تیر” به مفهوم ماه تیر و ستاره و ایزد، با تیری که در تیراندازی با کمان از آن استفاده می‌شود با هم مرتبط هستند. استوره تیر‌اندازی آرش ـ که شهرتش به خاطر تیری است که پرتاب کرده ـ در ماه تیر این ارتباط را قوت می‌بخشد.

۳- تیر را همان عطارد می‌دانند و این تیر با آن تیر که به معنی تیشتر است متفاوت است. با این که هر دو از اجرام آسمانی هستند اما عطارد سیاره است و تیشتر ستاره و کاملا با هم فرق دارند.

۴- هم بنابر آن چه در فرهنگ دهخدا آمده و هم بنا به اعتقاد استاد پورداوود، تیر(تیشتر) با تیر کمان فرق دارد، اما از لحاظ استوره‌شناسی این‌ها بی‌ربط به هم نیستند.

۵- احتمال دارد که واژه “آرش” و “عرش” از یک منشاء به وجود آمده باشند.

۶- پرتاب تیر، بارش بارن، مرزبندی و آفرینش در ادامه هم هستند و با هم در ارتباطند.

منابع:

 

جزیره دانش

 

وبلاگ حامد بهرام

 

وبلاگ جاده خدا

 

وبلاگ نقاشی

 

وبلاگ کوروش کبیر برای ایران

 

وبلاگ پندار شاد

 

تارنما شخصی آرش نور آقایی:

* دانشنامه‌ی مزدیسنا (واژه‌نامه‌ی توصیحی آیین زرتشت)، دکتر جهانگیر اوشیدری، تهران، نشرمرکز، ۱۳۷۱

* فرهنگ اساطیر ایرانی بر پایه متون پهلوی، مولق خسرو قلی زاده، تهران، کتاب پارسه، ۱۳۸۷

* از اسطوره تا تاریخ، مهرداد بهار، گرداورنده و ویراستار ابوالقاسم اسماعیل‌پور، ویرایش ۲، تهران، نشر چشمه، ۱۳۷۷

* نمونه های نخستین انسان ونخستین شهریار در تاریخ افسانه ای ایران، از آرتورکریستین سن، ترجمه و تحقیق ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران، نشر چشمه، ۱۳۷۷

* آیین‌ها و جشن‌های کهن در ایران امروز، نوشته محمود روح‌الامینی، تهران، آگاه، ۱۳۷۶

* اساطیر ایران، نوشته جان ر. هینلز، ترجمه و تالیف باجلان فرخی، تهران، اساطیر، ۱۳۸۳

* روان انسانی در حماسه‌های ایرانی، آرش اکبری مفاخر، تهران، ترفند، ۱۳۸۴

* لغت‌نامه دهخدا

* چند چهره کلیدی در اساطیر گاه‌شماری ایرانی، آناکراسنوولسکا، مترجم: ژاله متحدین، تهران، ورجاوند، ۱۳۸۲

* سایت معتبر اینترنتی reference

 

وبلاگ گوی معرفت

 

در گستره مازندران

 

انجمن ادبی

 

انسان شناسی و فرهنگ:

۱-حماسه سرائی در ایران ،دکتر ذبیح الله صفا.

۲- داستان های ایران قدیم ،حسن پیرنیا.

۳- لغت نامه دهخدا.

۴- تاریخ طبرستان ابن اسفندیار.

۵- التفهیم بیرونی.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 83
  • کل نظرات : 9
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 51
  • بازدید امروز : 6
  • باردید دیروز : 178
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 381
  • بازدید ماه : 1,581
  • بازدید سال : 12,098
  • بازدید کلی : 451,170
  • کدهای اختصاصی